مقاله با موضوع تعارضات زناشویی-خرید پایان نامه


دو نوع کمرویی ترسناک و کمرویی خودآگاه تقسیم می کند. کمرویی ترسناک که گاهی اضطراب از بیگانه نامیده می شود در طول اولین سال زندگی آغاز می گردد. واکنش های کمرویی ترسناک در کودکان و نوجوانان طبیعی رو به کاهش است، زیرا برای سازگار شدن با تهدیدهای بالقوه مفاهیم مناسبی را در ذهن خود رشد می دهند.کمرویی ترسناک به دلیل ویژگی های وراثتی است و در کودکانی که با طبیعت بالای ترس متولد می شوند وجود ترس های مکرر را بیشتر می کند. این شکل کمرویی تا سن 3 تا 4 سال و قبل از اینکه کودکان بتوانند دیدگاه دیگران را درک کنند ادامه می یابد. کمرویی خودآگاه با خود همچنین موضوع اجتماعی سروکار دارد. احساس اجتماعی در سن 4 تا 5 سالگی گسترش می یابد و کودکان دارای خود اجتماعی می شوند. ریشه کمرویی خودآگاه در شیوه تفکر افراد در مورد خود، بی کفایت دانستن خود و احساس نارضایتی از تعاملاتشان با دیگران است. چیک و کارنتیر (1996) در مورد نظریه باس معتقدند که رشد کمرویی خودآگاه، یک واکنش شناختی است که در نتیجه خودآگاهی و توجه بیش از حد به خود به وجود می آید. بنابراین کمرویی بزرگسالان ناشی از خودآگاهی تجربه شده در دوران کودکی و اوایل نوجوانی است (جونز و همکاران، 1996).
2-3-7-کمرویی و ویژگی های روانشناختی:
کمرویی در بعضی موارد می تواند نشانه های افسردگی و اضطراب را در نوجوانان ایجاد کند.
نوجوان افسرده اغلب احساس بازنده بودن که نتیجه هدف ها و توقعات بلند غیر منطقی اوست می کند. او ضرر و زیان را یا بد تعبیر می کند یا در آن مبالغه می کند یا معانی بیش از حد تعمیم یافته برای آن قائل می شود. او نه تنها در تعمیم زیاده روی می کند بلکه تمایل به بزرگ جلوه دادن گناهان شخصی و کوچک شمردن صفات شخصی دارد. مساله دیگر برچسب زدن نادرست است. شخص افسرده یک موقعیت را بد می نامد؛ آنگاه فقط به این نام گذاری تحریف یافته پاسخ می دهد نه به موقعیت واقعی آن. نوجوان افسرده تمایل دارد خود را با دیگران مقایسه کند و این موضوع خود موجب کاسته شدن از عزت نفس آنان می شود. هرگونه مواجه آنان با شخصی دیگر، فرصتی برای ارزیابی منفی از خود می شود. آنها موارد مثبت را به حداقل رسانده و موارد منفی را به حداکثر بالا می برند (لوییتز و پست، 1989).
خصوصیات نوجوان مانند ژنتیک و عوامل بیولوژیک، خلق و خو،آسیب پذیری شناختی، خودانگاره و شخصیت که در سطح 1 طبقه بندی شده اندکه در رشد و ابقای افسردگی نوجوانان نقش مهمی را دارا هستند (الوی،2001). حدود 30 درصد از همه نوجوانان، افسردگی را تجربه کرده اند (لوینسون، رود و سیلی، 1998)، اما کمتر از نیمی از آنان درصدد درمان حرفه ای برآمدند (اوستون،2000). تحقیقات نشان می دهد که حدود 8 تا 10 درصد مردم آمریکا در دوره های از زندگی شان افسردگی اساسی را تجربه می کنند و حدود 15 درصد از جمعیت به طور معناداری نشانه های افسردگی را تجربه می کنند (براون، 1994؛ سکوندا، 1993) و حدود 26 درصد از جمعیت در دوره هایی از زندگی شان احساس انزوا و تنهایی را تجربه کردند (برادبوم، 1999).
نشانه های هیجانی افسردگی، خلق ملول را در بردارند که شدت آن از ناامیدی های معمولی و هیجان های غم انگیز گاه و بیگاه زندگی روزمره بیشتر است.این ملالت می تواند به صورت دلتنگی شدید یا بی علاقگی زیاد به جنبه های قبلا لذت بخش زندگی، پدیدار شود (سید محمدی، 1385).
از طرفی اضطراب به طور گسترده ای به عنوان، حوادث و شرایط محیطی که به طور عینی سلامت فیزیکی و روانی افراد را تهدید می کند تعریف شده است(گرنت،2003 ).
بررسی های اخیر نشان داده اند که اختلال های اضطرابی دارای بیشترین فراوانی در سطح کل جمعیت هستند.اگرچه اضطراب در وهله اول، به خصوص در قالب اضطراب بزرگسالی پدیده ای رایج، شناخته شده و فراگیر به نظر می آید، اما بررسی گام به گام آن از حد کودک شیرخوار و در طول مراحل کودکی و نوجوانی، نشان دهنده اهمیت و وسعت این اختلال و تنوع شکل گیری و گوناگونی نشانه های آن است، تا جایی که برای پاره ای از مؤلفان، رفتارهای مرضی را می توان به منزله انواع راه حل هایی دانست که نوجوان در مقابل اضطراب اتخاذ می کند (دادستان،1384).
حدود 30 درصد از همه نوجوانان افسردگی را تجربه کرده اند (لوینسون، رود و سیلی، 1998) اما کمتر از نیمی از آنان درصدد درمان حرفه ای برآمدند (اوستون، 2000).
حدود 8 تا 10 درصد مردم آمریکا در دوره های از زندگی شان افسردگی اساسی را تجربه می کنند و حدود 15 درصد از جمعیت به طور معناداری نشانه های افسردگی را تجربه می کنند (براون، 1994؛ سکوندا، 1993) و حدود 26 درصد از جمعیت در دوره هایی از زندگی شان احساس انزوا و تنهایی را تجربه کردند (برادبوم، 1999).
2-3-8-ارتباط خانواده با ویژگی های روانشناختی:
نتایج تحقیقات و شواهد گسترده نشان می دهد که عوامل خانوادگی در رشد و ابقای افسردگی نوجوانان نقش مهمی را ایفا می کنند (سندر و مک کارتی ، 2005).
محیط خانوادگی، ارتباطات خانوادگی، زناشویی (کامینگز، کلر و دیویس، 2005)، رفتار والدین (الوی ، آبرامسون ، اسمیت ، گیب و نیرن ، 2006) و دلبستگی (سکسون، گلنویل و کاسلو،2001) با رشد و ابقای نشانه ها و اختلالات افسردگی و اضطرابی کودکی و نوجوانی مرتبط است (بیرماهر،2000).
این نتایج برآمده از تحقیقات گوناگون خانوادگی و جمعت شناختی و بررسی جنبه های گوناگون ارتباطات خانوادگی است (گودمن و گوتلیب، 1999؛سندر و مک کارتی، 2005؛ شیبر،هوپس و دیویس،2001).
تحقیق بر روی خانواده و عوامل خانوادگی مرتبط با افسردگی و اضطراب نوجوانان، اغلب موارد شامل آسیب شناسی روانی، الگوهای تربیتی، کارکرد زناشویی و ساختار خانوادگی آنها می باشد (کوون و کوون، 2002؛ دیویس و کامینگز، 2006؛ گودمن و گاتلیب، 1999؛ شیبر، 2001).
اختلالات افسردگی در کودکان و نوجوانان با مثلث شناختی توصیف شده توسط “بک”(1967) که ریسک فاکتورها برای اختلالات اضطرابی، افسردگی عمده دوران کودکی،افسردگی عمده دوران نوجوانی، وابستگی الکل در نوجوانان و اوایل بزرگسالی و اختلالات اجتماعی را پوشش دهد مرتبط شده است (وینتر ، زویندرمن و گیکوپ ، 2002).
اثر افسردگی والدین از طریق سه نسل مورد بررسی قرار گرفته است: بچه هایی که در خانواده هایی بزرگ می شوند که دو نسل در آن ها افسرده هستند (والدین و پدربزرگ و یا مادر بزرگ) ریسک بالاتری برای آسیب شناسی روانی و ابتلا به افسردگی را دارا هستند در مقایسه با کودکانی که در خانواده هایی بزرگ می شوند که فقط والدین آن ها افسرده هستند (گودمن و گاتلیب، 1999).
فاکتورهای ژنتیکی فقط بخشی از انتقال افسردگی از والدین به فرزندان را توضیح می دهد، اما این فاکتورها همه متغیرهای دخیل در افسردگی را پوشش نمی دهد (رایس، هارولد و تاپار، 2002) لذا متغیرهای محیطی همچنین نقش بسار مهمی را در این زمینه ایفا می کنند (گودمن و گاتلیب، 1999). محیط های خانوادگی می توانند،اثرریسک فاکتورهای ژنتیک دررشد افسردگی نوجوانان را بیشتر و قوی تر کنند (الی، 2004). گاهی والدین پاسخ مناسب به نیازهای فرزندشان نمی دهند و بدین طریق نشانه های افسردگی با وظایف والدینی تداخل می کند (گودمن و گاتلیب، 1999).
برای مثال مادران افسرده در مقایسه با مادران غیر افسرده بیشر رفتارهای خصمانه و منفی و فارغ از تعهد و کمتر رفتارهای اجتماعی مثبت از خود بروز می دهند و این نتایج برگرفته از یک فراتحلیلی است که از 46 مطالعه و بررسی مشاهده ای به دست آمده است (لووجوی، گرک زیک، اهارا و نیومن، 2000).
الگوی شناختی منفی والدین افسرده ممکن است انتقال افسردگی از والدین به نوجوان را توضیح دهد (الوی، 2001). علاوه بر آن جنبه های دیگر محیط خانوادگی مانند تعارضات زناشویی (کامینگز، 2005) و استرس (گودمن و گاتلیب، 1999) ممکن است بخشی از ارتباط بین افسردگی والدین و نایج آن در نوجوان را توضیح دهد (داونی و کوین،1990؛ امری، وین تراب و نیل، 1982؛ راتر و کوین تون، 1984). زیر سیستم والد-نوجوان خانواده بیشترین توجه تجربی و نظری را در ارتباط با رشد و ابقای افسردگی نوجوانی به خود اختصاص داده است (سندر و مک کارتی، 2005).
نتایج یک تحقیق نشان می دهد که نوجوانان افسرده و مضطرب بسیار کمتر از نوجوانان گروه کنترل غیر افسرده و مضطرب دلبستگی ایمن را در مقیاس خودگزارش دهی نشان می دهند.ولی نهایتا دلبستگی ایمن نوجوانانی با افسردگی خفیف به طور معناداری متفاوت با گروه کنترل غیر افسرده نبوده است. این یافته ها حاکی از آن است که سوگیری منفی در طول دوره افسردگی ممکن است توجیه کننده بخشی از خودگزارش دهی منفی نوجوانان افسرده باشد (آرمستن،1990).
افرادی که الگوی دلبستگی والدینی شان از ناایمن از دوره کودکی به ایمن در دوره نوجوانی تغییر جهت داده است،در مقایسه با آنهایی که در هر دو دوره کودکی و نوجوانی سبک دلبستگی ناایمن داشته اند یا ایمن در دوره کودکی و ناایمن در دوه نوجوانی، پیش آگهی بهتری داشته اند (اسروف، 1999).
استیس، راگان و رندال (2004) دریافته اند که فقدان درک والدین و کنترل روانشناختی آنها بر دختران نوجوان اغلب با افزایش نشانه های افسردگی و اضطراب و کمرویی و شروع افسردگی اساسی در دوسال آینده مرتبط است. آنها همچنین دریافته اند که نشانه های افسردگی رفتاری آنها می تواند منجر به کاهش حمایت اجتماعی مثبت از سوی همسالان شود.نوجوانان افسرده در مقایسه با گروه کنترل کمتر با پدرانشان صمیمی هستند و کمتر پاسخ گوی کنترل و مقررات مادرانشان هستند (رستیفو و بوگلز، 2009).
نتایج تحقیق دیگری نشان می دهد که کنترل غیرمؤثر مادری ،با اعتماد به نفس پایین و نشانه های کمرویی اضطراب و افسردگی بالا در آنها مرتبط بوده است (میلر، وارنر، ویکراماراتن و ویسمن، 1999). چندین مطالعه، ارتباط بین توجه و مراقبت والدین، کنترل و افسردگی نوجوانان را مورد بررسی قرار داده اند. در یک مطالعه ده ساله بر روی فرزندان والدین افسرده، نومورا، ویکراماراتن، وارنر، مافسون و ویسمن (2002) دریافته اند که کنترل غیرمؤثر والدین افزایش ریسک ابتلا به اختلال افسردگی عمده و اضطراب در فرزندان آنها را در پی دارد (رستیفو و بوگلز،2009).
هال، واک،اکس و میوس(2008)، طرد والدین و نشانه های افسردگی و خشم نوجوانان را در یک ارزیابی چهارساله مورد بررسی قرار داده اند.نتایج تحقیق نشان می دهد که طرد والدین،نشانه های افسردگی و کمرویی و اضطراب را در نوجوانان پیش بینی می کند و نشانه های افسردگی نوجوانان منجر به طرد از جانب والدین می شود.در واقع افسردگی نوجوانان طرد والدین را در پی دارد اما طرد والدین لزوما منجر به افسردگی نوجوانان نمی شود و فقط رفتار افسرده نوجوانان بر نوع واکنش والدین اثر می گذارد.علاوه بر آن طرد والدین، نشانه های کمرویی و خشم در نوجوانان را پیش بینی می کند (دنیلز و پلامین،2005).
جه، لورنز و کونگر (1994) به بررسی این که آیا محبت و حمایت عاطفی مادران، استرس و نشانه های افسردگی در دختران و پسران را پیش بینی می کند پرداخته اند. نتایج تحقیق نشان داد که میزان گرمی و محبت عاطفی مادران نشانه های افسردگی در دختران را پیش بینی می کند. علاوه براین آنها دریافته اند که تفاوت هایی در خط سیر نشانه های افسردگی و اضطراب در دختران و پسران وجود دارد.نشانه های افسردگی در دختران بعد از سن 13 سالگی افزایش می یابد در حالیکه نشانه های افسردگی در پسران بعد از سن 13 سالگی نسبتا باثبات باقی می ماند.پسران در مقایسه با دختران بیشتر حوادث زندگی پراسترس را قبل از سن 12 سالگی گزارش کرده اند،اما بعد از 13 سالگی این الگو معکوس می شود و طبق گزارش دختران افزایش قابل ملاحظه ای در حوادث پراسترس زندگی به خصوص بین 13 تا 15 سالگی رخ می دهد (فیلیپس و پیتمن، 2007).
محققان نتیجه گرفته اند که دختران فقط حوادث پراسترس زندگی را در طول دوره نوجوانی تجربه نمی کنند بلکه نسبت به اثر این حوادث در مقایسه با پسران حساس تر و آسیب پذیرتر هستند.این تفاوت های جنسیتی در تجربه حوادث زندگی پراسترس و آسیب پذیری نسبت به این حوادث می تواند توجیه کننده این باشد که چرا اثر حمایت مادران برای دختران مهمتر است تا برای پسران (رستیفو و بوگلز، 2009).
ساگرستانو، پیکوف، هولمبک و فندریچ (2003) دریافته اند که گزارش نوجوانان از افزایش تعارض های بین والد-فرزند و کاهش توجه والدین با افزایش نشانه های افسردگی آنها مرتبط است (وارلا، 2004). چندین مطالعه تحولی فرض کرده اند که دشواری بر سر گفت و گو و بحث درباره تثبیت خودمختاری در نوجوانان می تواند آسیب پذیری به افسردگی و اضطراب و دیگر اختلالات را در آنها افزایش دهد (آلن، 1994؛ پاورز و ولش، 1999).
بر طبق الگوی پاورز و ولش،انتقال به دوره نوجوانی منجر به افزایش ابراز خودمختاری در آنها می شود که خود منجر به افزایش تعارض با والدین و کاهش رفتار منفعل و مطیع در آنها می گردد.خانواده هایی که نمی توانند این میزان تعارض با فرزندانشان را تاب بیاورند، ممکن است نتوانند حمایت لازم برای رشد احساس نیاز به بحث برسر تعارض ها را برای آنان فراهم کنند (پاورز و ولش،1999). شواهد روشنی وجود دارد مبنی بر این که ناسازگاری و اختلافات زناشویی، با مشکلات سازگاری و آسیب شناسی نوجوانان از جمله افسردگی و اضطراب مرتبط است (کامینگز، 1994؛ امری،1982).
گاهی تعارض زناشویی در میان زوج ها بیشترین اثر منفی را بر نوجوان می گذارد و نشانه های افسردگی و اضطراب را در آنها ایجاد می کند(کامینگز،1994؛هادسون،2005). در پاسخ به تعارض های والدین و ناسازگاری های بین آنها،نوجوانان آشفتگی های رفتاری مانند،احساس خشم،غم،کمرویی،احساس گناه،شرم و نگرانی و واکنش های روانشناختی را نشان دادند(کامینگز، ویلسون، 1999). به عبارت دیگر تعارضات زناشویی و روانشناختی نقش بسیار مهمی را در انتقال مشکلات روانشناختی از والدین افسرده به نوجوانان ایفا می کند. بدین طریق این تعارضات ممکن است ریسک مشکلات در میان نوجوانان والدین افسرده راافزایش دهد (دانی و کوین،1990).
نومارا (2002) دریافته است که افسردگی والدین، در مقایسه با ریسک فاکتورهای محیط خانوادگی و ناسازگاری زناشویی پیش بینی کننده بسیار قوی تری برای افسردگی فرزندان است و این نتایج حاکی از یک ارتباط قوی بین افسردگی والدین و افسردگی فرزندانشان است (رستیفو و بوگلز، 2009). با توجه به اثر منفی تعارضات زناشویی بر فرزندان، وقوع بعضی از این تعارضات در محیط خانوادگی حتمی و ناگزیر است و این تعارضات ممکن است تعدادی از کارکردهای مفید در درون خانواده را مخدوش کند.کارکردهای مفیدی مانند،حل ناسازگاری های درون خانواده و رشد مهارت های حل مساله که به نوبه خود می تواند ناسازگاری های رفتاری در نوجوانان مانند افسردگی،اضطراب و کمرویی را افزایش دهد (کامینگز، 1994؛ کامینگز و ویلسون، 1999).
خصومت لفظی و غیرلفظی بین والدین و تهدید به خشونت فیزیکی،احتمال پاسخ های خصمانه و نشانه های افسردگی در نوجوانان را افزایش می دهد؛درحالیکه بحث ملایم و آرام بین والدین می تواند احتمال پاسخ های خصمانه و نشانه های افسردگی در نوجوانان را کاهش دهد(کامینگز،گوک-موری و پاپ،2004).
چندین مطالعه محیط خانوادگی نوجوانان افسرده را مورد مطالعه قرار داده است. استارک، همفری، کروک و لویس(1990) محیط خانوادگی نوجوانان افسرده، نوجوانان مضطرب، نوجوانان مضطرب-افسرده و نرمال را در یک مطالعه مقایسه کرده اند و دریافته اند که خانواده های نوجوانان افسرده، مضطرب و افسرده-مضطرب در مقایسه با گروه کنترل کمتر حمایت گر و بیشتر درگیر تعارضات و ناسازگاری ها هستند و کمتر در فعالیت های تفریحی بیرون از منزل با فرزندانشان همراهی می کنند و بیشتر درگیر و گرفتار مسائل خودشان هستند. نوجوانانی با ترکیب افسردگی و اضطراب و مادرانشان در مقایسه با نوجوانان مضطرب و گروه