راز و رمزهای پنهان و پوشیده قیام های مذکور برا اساس کتاب مقاتل الطالبیین- قسمت ۵

زید در حضور امام صادق(ع) به من گفت: « درباره شخصی از اهل بیت که از تو یاری بخواهد چه می گویی؟» زراره می گوید: من گفتم: « اگر مفروض الطاعه باشد یاری اش می کنم اما اگر چنین نباشد می توانم کمک نکنم.» زراره می گوید: «وقتی زید بیرون رفت، امام از پاسخ من که زید را ساکت کردم و راه جواب را بر او بستم، خشنود شد .»( طوسی،۱۵۳ )
از قسمت پایانی روایت چنین به دست می آید که امام راضی به حرکت زید نبوده و این سخن زراره که اگر امام مفترض الطاعه نباشد می توانم او را حمایت نکنم، صرفاً از روی احترام به زید بوده است.( جعفریان،تاریخ خلفا ، ۶۸۲)
۵٫مذاکره ای بین ابوبکر حضرمی و علقمه، از اصحاب امام باقر(ع)، با زید رخ داده است. آن ها شنیده بودند که زید گفته است: امام از میان ما کسی نیست که در خانه بنشیند و قیام نکند، بلکه امام کسی است که شمشیر برکشد. ابوبکر حضرمی که فردی تند بود به زید گفت : یا اباالحسین! به من بگو، آیا علی بن ابی طالب(ع) در آن وقتی که خود را به گوشه ای انداخته بود و دور از چشم نگاه داشته بود، امام بوده است یا اینکه تنها وقتی امام بوده که شمشیر برکشیده است ؟ زید ساکت شد و پاسخی نداد. ابوبکر سه بار این سؤال را مطرح کرد ، اما زید پاسخی نداد. ابوبکر ادامه داد: اگر او امام بوده است ، پس جایز است بعد از او نیز کسی امام باشد، در حالی که شمشیری نیز در دست نگرفته باشد . اگر هم امام نبوده که باز مدعای ما ثابت است .( طوسی،۴۱۶ )
نکته ای که از روایت به دست می آید این است که مضمون روایت عقیده زید را درباره امامت نشان می دهد. ظاهراً در این تردیدی نباید کرد که او تنها به امامت سه امام مفترض الطاعه قائل بوده و از چهارمی به بعد را به شرط قائم بودن امام می دانسته است. این قائم نیز تنها می توانسته از میان خاندان فاطمی باشد.( جعفریان،تاریخ خلفا،۶۴۸ )
۶٫یحیی فرزند زید می گوید: از پدرم تعداد ائمه را پرسیدم. فرمود: امامان دوازده نفرند، که چهار نفر از گذشتگان اند و هشت نفر باقی اند و عصر آنان در پیش است. یحیی می گوید: عرض کردم: پدر، اسامی آنان را بفرمایید. زید در جواب گفت: اما گذشتگان، علی بن ابی طالب و حسن و حسین و علی بن حسین، و آیندگان برادرم باقر و بعد از او صادق و سپس فرزندش موسی و بعد از او فرزندش علی و بعد از او فرزندش محمد و سپس فرزندش علی و بعد از او فرزندش حسن و بعد از او فرزندش مهدی.( خزاز رازی قمی، ۳۰۰؛ کریمان،۴۹)
این روایت نیز قابل دقت و تأمل است، زیرا حاکی از آن است که بین امامت امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) فاصله ای وجود دارد. اگر این سخن در زمان امامت امام باقر(ع) گفته شده که ایشان امام حاضر است نه امام آینده، و اگر در عصر امامت امام سجاد(ع) بیان شده که امام سجاد(ع) امام حاضر است نه گذشته. افزون بر این، در عصر امام سجاد(ع) هنوز یحیی بن زید به دنیا نیامده و اگر هم آمده باشد شیرخوار بوده و توان تحمل حدیث را نداشته است. از این رو احتمال می رود که روایت ساختگی باشد.
بنابراین، می توان گفت آن چه به طور مثبت از روایات مربوط به زید بر می آید، آن است که امامان شیعه به زید خوشبین بوده و قیام او را از این لحاظ که به انگیزه اقامه حق و اصلاح فسادها و امر به معروف و نهی از منکر بوده، تأیید کرده اند. اما از این روایات چنین به دست نمی آید که زید قیام خویش را با موافقت و یا با دستور امام صادق(ع) انجام داده باشد. زیرا آن حضرت در آن شرایط، قیامهای مسلحانه را ـ با توجه به اینکه نسنجیده، نپخته و محکوم به شکست بودند ـ اصلاً به صلاح شیعیان نمی دانستند و فقط جنبه ظلم ستیزی و اصلاحگری قیام زید مورد تأیید بوده است.
۳-۶: قیام یحیی بن زید
یحیی بن زید بن علی(ع) در خانواده ای با علم و فضیلت در مدینه به دنیا آمد و دوران کودکی را در محضر پدر سپری نمود و در پی گیری اهداف پدر، نقشی بارز داشت.
پس از قیام زید و شکست آن کوفه حالت جنگی به خود گرفته بود، رعب و وحشت عجیبی بر مردم کوفه حاکم شده بود، بعد از شهادت دلخراش زید بن علی، یاران و طرفدارانش به شدت تحت تعقیب عمال بنی‌امیه قرار گرفته‌اند. آنان که جان خود را در خطر دیدند مخفیانه از کوفه خارج شدند و راهی ایران به ویژه سرزمین‌های کوهستانی شمال‌شرقی و مرکزی شدند. یحیی نیز نمی‌توانست در کوفه بماند، زیرا او پس از شهادت پدرش با بررسی اوضاع و احوال کوفه آن را امن ندید. از طرف دیگر خبر شکست قیام زید و فاجعه جانگداز و یاران فداکارش قلب مسلمانان در بلاد مختلف اسلامی را جریحه‌دار کرد و انتظار این می‌رفت که قیام جدیدی علیه حکومت اموی صورت بگیرد. از مهم‌ترین شهرهایی که به شدت از سرکوب زید علیه حکومت اموی ناراحت بودند و بر شدت تنفرش از حکومت اموی افزوده شد، شیعیان خراسان بودند، لذا یحیی ایران (خراسان) را برای قیام انتخاب کرد.
۳-۶-۱: اهداف قیام یحیی :
در زمان خلافت امویان مسلمانان از این خاندان به هیچ وجه رضایت نداشتند به خاطر ظلم و ستم این خاندان به مسلمین و خاندان پیامبر و علویان اما علل و اهداف یحیی بن زید از قیام :
۱-انتقام خون پدر و یارانش : پس از شهادت زید مسلمانان خصوصا مرد خراسان از یک طرف از خاندان اموی متنفر شدند و از سوی دیگر طرفداری و محبت خاندان پیامبر خصوصا یحی در قلبشان جای گرفت . یحیی در خراسان چنان نفوذ به هم زد که حتی هواخواهان حکومت عباسی برای پیشبرد اهداف خودشان جذب یحیی شدند . هدف او از مبارزه با دولت اموی به خاطر شهادت پدر و اصحابش بویژه جدش امام حسین ( ع ) بود .
۲-دعوت به رضای آل محمد (ص) به امامت پسر عمویش امام صادق (ع) احترام می گذاشت لذا هدف از قیامش در صورت پیروزی تفویض قدرت و حکومت به امام جعفر صادق بوده است .
۳-امر به معروف و نهی از منکر : یکی از علل قیام یحیی بن زید بر ضد دستگاه اموی همان ظلم و ستمی بود که به آنان وارد می آمد لذا با توجه به آزادگی و کرامتی که داشت پس از امر به معروف و نهی از منکر با زبان نرم ، قیام به شمشیر نمود .
۴-تشکیل حکومت اسلامی : فلسفه قیام یحیی بن زید تشکیل حکومت اسلامی در صورت پیروزی و رهبری و امامت آن به دست امام جعفر صادق صورت گیرد ودر صورتی این امکان پذیر می شود که علیه امویان پیروز گردد که چنین نشد .
تا قبل از قیام زید تمام قیام های اموی در مناطق عرب نشین با شکست مواجه شده بود.
اصفهانی می نویسد:پس یحیی بن زید به سمت مدائن رفت، در آن تاریخ شاهزاده خراسان از راه عراق بود. به یوسف بن عمر خبر دادند که یحیی راه مدائن را به پیش گرفته است. بیدرنگ به دنبال او فرستاد. یحیی به سوی ری و سپس به سوی خراسان رخت کشید. وی در سرخس بر زید بن عمر تحیمی ورود کرد. گروهی از خوارج به دیدار زید آمدند و پیشنهاد دادند بر ضد حکومت بنی‌امیه قیام کند و همدوش آنان بجنگد، یحیی می‌خواست این پیشنهاد را بپذیرد که یزید بن عمر جلویش را گرفت و گفته شد که می‌خواهی با کسانی به جنگ امویان بروی که آن گروه از علی و آل علی بیزاری می‌جویند؟ لذا او درخواست خوارج را رد کرد (مقاتل الطالبیین، ۱/۲۳۵- ۲۳۷).یعقوبی نیز نوشته است: پس یحیی بر حریش بن عبدالرحمن شیبانی نزول کرد و در آنجا تا مرگ هشام بن عبدالملک و خلافت یزید بن ولید به سر برد. وقتی ولید بن یزید بر سریر خلافت استقرار یافت، یوسف بن عمر به نصر بن سیار دستور داد که حریش بن عبدالرحمن را وادار کند که یحیی بن زید را دستگیر و تحویل دهد. بنابراین حریش را شکنجه دادند ولی او می‌گفت اگر یحیی در زیر پاهای من خوابیده باشد من پای خود را از وی برنخواهم داشت. و دوباره شکنجه می‌دادند که پسرش قریش گفت از پدرم دست بردارید من یحیی را به شما تحویل می‌دهم (تاریخ یعقوبی، ۲/۳۰۶).
با گروهی از فراش‌های حکومت به خانه‌ای که یحیی در آن جا اقامت داشت رفت و یحیی را در یک پستو پنهان بود را به دست فراش‌ها سپرد و جریان را به یوسف بن عمر گزارش کردند.
اصفهانی از قول عیسی بن نوفلی می‌گوید: هنگامی که یحیی بن زید را آزاد ساختند دستور داده شد که زنجیر از گردنش بگشایند، این به گوش خراسانی‌‌هائی که مذهب شیعه داشتند، رسید. گروهی از ثروتمندان این مذهب به سراغ آهنگری که زنجیر از گردن و دست و پای یحیی گشوده بود رفتند تا آن زنجیر را از وی خریداری کنند که تا ۲۰ هزار درهم آن آهنگر آن را فروخته بود و بدین‌ترتیب از یحیی تبرک جستند.
یوسف بن عمر جریان اوضاع را به عرض ولید بن یزید، خلیفه وقت رسانید. دستور رسید که یحیی را امان بدهد و آزادش بگذارد. یوسف بن عمر به نصر بن سیار فرمان خلیفه را ابلاغ کرد.نصر بن سیار یحیی بن زید را احضار کرد که مژده آزادی او را دهد و سخن از تقوی و آرامش به میان کشید و سفارش کرد که دیگر گرفته نگردد و فرمان داد دوهزار درهم و جفتی نعلین برای او پیش آورند و در ضمن از او خواهش کرد که راه شاه به پیش گیرد و با ولید بن یزید دیدار کند. نصربن سیار یحیی را به سوی سرخس اعزام کرد و به والی سرخس و طوس نوشته بود که یحیی را هر چه زودتر از شهرهایشان روانه دهند. (اصفهانی، ۱/۲۳۸-۲۴۰).
نگهبان یحیی در این سفر سرجان بن نوح عنبری بود. یحیی بن زید در طول راه خود به نصر بن سیار گوشه و کنایه می زد و تقریباً وانمود می‌کرد که عطای او «دو هزار درهم» قلیل است. و از یوسف بن عمر هم یاد کرده بود و گفته بود والی عراق می‌خواهد غفلتاً مرا به قتل رساند، اما او را هدف طعن و لعن قرار نمی‌داد. نصر بن سیار یحیی را به ابر شهر می فرستاد که حکمران ابرشهر عمروبن زراه بود. این حکمران هم به یحیی هزار درهم داد و او را روانه بیهق کرده یحیی در این هنگام ۷۰ نفر مرد مسلح ملازم رکاب داشت. در این هنگام به فکر قیام افتاد. برای اصحاب خود اسب خرید و همه را تسلیح و تجهیز کرد و به سوی ابرشهر عنان پیچید. عمروبن زراه وقتی از تجهیز او اطلاع یافت بیدرنگ به عرض نصربن سیار رسانید، نصر هم که از قیام یحیی دل نگران بود به عبدالله بن بکری حاکم سرخس و حسن بن زید حاکم طوس نامه‌ای نوشت و فرمان داد که با سپاه خود به کمک عمرو بن زراره بشتابید، وی عمرو را بر قوای سرخس و طوس فرماندهی داده بود.
یحیی بن زید با همان هفتاد سوار خود بر نیروی عمروبن زراره که از ده هزار مرد جنگلی تشکیل می‌شد حمله برد و آنان را در هم شکست، عمرو در این واقعه به قتل رسید. یحیی بن زید تجهیزات لشکری عامر را به غنیمت برد و از آن‌جا به سوی هرات عزمت کرد حاکم هرات مفلس بن زیاد بود وی به نیروی یحیی تعرضی نکرد و یحیی هم از شهر هرات بی دردسر گذاشت و به سرزمین «جوزجان» رسید، حاکم جوزجان حمابن عمرو سعیدی بود، در اینجا «ابوالعجارم خفی» و «خشخاش ازدی» به کمک یحیی رسیدند.
از آن سوی نصر بن سیار مسلم بن اعور را با هشت‌هزار سلحشور به جنگ یحیی بن زید فرستاد. این هشت‌هزار نفر از سپاهان شام و مردم دیگر تشکیل یافته بودند. در سرزمینی که «ارغوی» نامیده می‌شود میان یحیی بن زید و نیروی شام جنگ درگرفت (اصفهانی، ۱/۲۳۸- ۲۴۳).
اصفهانی در باره این جنگ و سرانجام یحیی نوشته است: این جنگ سه روز طول کشید. اصحاب یحیی بن زید تا آخر پایداری کردند و همه به قتل رسیدند. سرانجام تیری بر پیشانی یحیی نشست و او هم از زین به زمین فروافکند. پس از قتل یحیی و پیروزی نصر بن سیار، خشخاش ازدی به چنگ نیروی شام افتاد و او را به طرز فجیعی به قتل رساندند، اما عیسی غزی قاتل یحیی و سوره‌کندی (کسی که جداکننده سر از بدن یحیی بود) زنده ماندند تا ابومسلم خراسانی بر نصر بن سیار غلبه کرد و ابومسلم دستور داد که این دو نفر را به کیفر قتل یحیی دست و پا بریدند و به دارشان زدند.
تن بی‌سر یحیی بن زید را بر دروازه شهر جوزجان به دار آویختند. سر یحیی را به دمشق برای ولیدبن یزید فرستادند، جنازه یحیی در دروازه جوزجان آن‌قدر ماند که سیاه‌جامگان خراسان بر ضد بنی‌امیه برخاستند و نصر بن سیار را به سوی ری عقب راندند. در این هنگام جنازه به دار آویخته او را فرود آوردند و مراسم کفن و دفنش را انجام دادند. ابومسلم خراسانی در دیوان بنی‌امیه نام کسانی که در جنگ با یحیی ثبت شده بود پیدا کرد و آن کسانی که زنده بودند را کشت و آن‌ هایی که مرده بودند بازماندگانشان بازخواست شدند. (مقاتل الطالبیین،۱/ ۲۴۴- ۲۴۶).
مردم خراسان پس از شهادت یحیی هفت روز به عزاداری پرداختند و از آن پس فرزندان پسر خود را یحیی می‌نامیدند و به رسم عزاداری لباس سیاه بر تن پوشیدند و بدین‌صورت خراسان به صورت مرکز نهضت علویان بر ضد امویان درآمد. (معروف الحسینی، جنبش های شیعی در تاریخ اسلام ،۶۲۵؛ ربانی گلپایگانی، ۱۲۹، ۱۲۸).
نابودی حکومت بنی‌امیه یکی از آثار و نتایج قیام یحیی و زید بود. چرا که قیام او و شهادتش بر شمار طرفداران خاندان پیامبر و علویان افزود و نفرت مردم خراسان نسبت به خاندان اموی چند برابر کرد و این مسأله موجب شد عباسیان تحت تأثیر نام اهل بیت سوار بر احساسات مردم شوند و قدرت را از بنی‌امیه گرفته و خود به دست بگیرند.(زرین کوب،۳۶۲)
بعضی متفکران شیعه که قیام یحیی را ادامه راه پدر دانسته اند آن را جنبش شیعی دانسته اند. در مورد اجازه گرفتن یحیی از امام صادق (ع) درباره قیام خود به نظر می رسد که یحیی فرصت نکرد تا از امام اجازه بگیرد؛ زیرا جو خفقانی که بعد از شهادت زید در کوفه به وجود آمده بود، طرفداران و هواداران زید نمی توانستند به آسانی تردد کنند، چه برسد به یحیی که متهم ردیف دوم قیام زید بن علی است. حزن و اندوه فراوان امام صادق(ع) و گریه شدید آن حضرت پس از شهادت یحیی گویای این مطلب است که یحیی در نزد امام، مقام و مرتبه ای خاص داشت.(مدنی،۱/۱۲۲؛موسوی حسینی،۵۲)بعد از شهادت یحیی و نیافتن هیچ سند و مدرکی دال بر مخالفت صریح یحیی با امام صادق(ع) و مطرح نشدن ادعای امامت از سوی یحیی ، به این نتیجه می رسیم که او شیعه امامی بود که با امام صادق (ع) رابطه خوب و عاطفی داشت و امام در حق یحیی دعا نمودند.
بسیاری از بزرگان شیعه از جمله شیخ مفید، یحیی را جزء یاران و اصحاب امام صادق(ع) ذکر می کنند.(بحرانی،۲/۸۸)در تاریخ ، دلیلی قطعی بر زیدی بودن یحیی پیدا نکردیم و این که زیدیه، یحیی را امام خود می پندارند، به اتفاقات بعد از شهادت ایشان برمی گردد که زیدی ها برای خود سلسله امام هایی درست کردند و فقه و کلام برای خود ایجاد نمودند.
۳-۷: قیام عبدالله بن معاویه:
در خلال سال‌های ۱۲۷ تا ۱۳۱ یعنی در سال‌های پایانی عمر حکومت امویان قیام عبدالله بن معاویه ساماندهی و عملی شد.
عبدالله پسر معاویه و معاویه پسر عبدالله بن جعفر بن ابی‌طالب است. کنیه‌اش ابومعاویه است. این عبدالله بن معاویه مردی جنگجو و بخشنده و اصفهانی وی را به انحراف و ارتداد متهم می کند چنان که در کتابش از نوشتن درباره او چنین اظهار کرده است: «اگر از این نمی‌ترسیدم که مردم مرا به بی‌خبری و ضعف نسبت دهند هرگز از او یاد نمی‌کردم چون بنای ما در کتابم این بود که نام پاکان آل ابی‌طالب ذکر شود، دیگر چاره‌ای نیست جز آن که از یک عنصر مشوب و مغشوش نیز سخنی به میان آوریم.»(مقاتل الطالبین، ۱/۲۴۹).
منشی و ندیم و امیر شرطه عبدالله بن معاویه هم به انحراف و زندقه متهم بودند. اصفهانی از قول نوقلی می‌نویسد: «من روزی در محفل او در اصفهان حضور داشتم. آن اتاق که بارگاه حکومتی‌اش بود بر غلام خود خشم گرفت. دستور داد او را از شرفه آن قصر به زمین پرت کنند. جلادهای او بنا به این فرمان آن غلام را از لب شرفه به پایین فروافکندند. دست بر قضا در مسیر سقوط پنجه‌هایش به لبه پنجره‌ای بند شد، عبدالله بن معاویه دستور داد دست‌های این غلام را که از لب پنجره آویزان بود را با شمشیر قطع کنند و سرانجام او را از آن ارتفاع فرو انداختند. لذا می‌گوید پسر معاویه سنگدل‌ترین موجود روی زمین بود. معهذا این مردم او را از اهل ذوق و ظرافت می‌شمارند.» (همان، ۱/۲۵۱).
هنگامی که یزید بن ولید اموی (معروف به ناقص) بر مسند خلافت نشست عبدالله بن معاویه در کوفه بر ضد حکومت آل امیه قیام کرد. مرام او آن‌طور که تبلیغ می‌کرد خلع بنی‌امیه از خلافت و بیعت با یک شخصیت هاشمی که برگزیده آل هاشم باشد.
اصفهانی می گوید: «الرضا من آل محمد» شعار عبدالله بن معاویه بود و در آغاز دعوت خود جامه‌های پشمینه می‌پوشید و دم از خیر و صلاح می‌زد. گروهی از مردم کوفه با وی بیعت کردند اما اکثریت دوست نمی‌داشتند زیر پرچم او باشند.(همان،۲۵۲)
عبدالله بن معاویه با همان دسته که دست بیعت به وی دادند کوفه را به عزم فارس ترک گفت. این فکر، فکر همراهان او بود. در این سفر عبدالله بن عباس تملیحی با او بود. در این هنگام والی کوفه مردی به نام عبدالله بن عمر بود که از طرف یزید ناقص بر کوفه حکومت می‌کرد.
عبدالله بن معاویه پیش از آن که به سمت شرقی امپراطوری اسلام سفر کند در کوفه قیام کرد. عبدالله بن عمر والی وقت با نیروئی که در اختیار داشت بر عبدالله بن معاویه حمله آورد و میان این دو عبدالله جنگ خونینی درگرفت و نیروی عبدالله بن معاویه به رغم سفارش او پایداری به کار نبردند. لذا عبدالله بن معاویه آن میدان را ترک کرد ولی خاک کوفه را ترک نگفت. از نو دعوت خود را آشکار ساخت و از نو به تجهیز سپاه پرداخت و بر آب‌های کوفه و بصره چیره شد و سرانجام با نیروی عظیمی که به دست آورده بود، کوفه، بصره و همدان و قم و شاهرود و اصفهان و فارس را تحت فرمان گرفت و خود در اصفهان اقامت گزید. طبری و ابن موسکویه نیز در این مورد با اصفهانی متفق القول هستند. (همان، ۱/۲۵۵- ۲۵۲؛ طبری،۱۰/۴۵۴۰؛ ابن مسکویه،۲۸۱-۲۸۲)
محارب بن موسی از بزرگان بنی‌یشکر در فارس برای عبدالله بیعت گرفت و عبدالله بن معاویه که خود را بر قسمتی از امپراطوری اسلام مسلم یافت، آهسته آهسته به توسعه مناطق حکومتی خویش پرداخت. به شهرهای مختلف نامه می‌نوشت و ملت اسلام را به سوی خود دعوت می‌کرد که خلاف ادعای او در آغاز امر بود زیرا در آغاز امر مردم را به یک شخصیت برگزیده از آل محمد «الرضا من آل محمد» می‌خواند، اما اکنون که قدرت و قوتی یافت مردم را مستقیماً به بیعت خویش می‌خواند.
کار او بالا گرفت، بنی‌هاشم که از شر بنی‌امیه همیشه اینجا و آنجا پریشان بودند به سوی اصفهان روی آوردند، حتی سفاح و منصور و عیسی و مشایخ بنی‌عباس هم به هوای استفاده از قدرت و ثروت عبدالله بن معاویه دست بیعت به وی دادند.
این قدرت و دولت برقرار بود تا نوبت خلافت به مروان بن محمد معروف به «حمار» رسید. مروان حمار که سعی می‌کرد امپراطوری اسلام را همچون عهد عبدالملک و ولید بن عبدالملک اداره کند، بی‌درنگ به قلع و قمع عبدالله بن معاویه اندیشید. سپاهی عظیم به سوی ایران توسط مروان فرستاده شد، عبدالله احساس خطر و از اصفهان به سوی خراسان گریخت.
اصفهانی می گوید: در این هنگام ابومسلم خراسانی از جانب ابراهیم امام در خراسان به سر می‌برد و شوکتی فراهم آورده بود زیرا نصر بن سیار را از خراسان بیرون رانده بود. عبدالله بن معاویه به این امید که از ابومسلم یاری بجوید و در سایه قدرت او مبانی حکومت خویش را تحکیم دهد به دیدار وی رفت، ولی ابومسلم در همان دیدار نخست عبدالله را زندانی کرد. گفته می‌شود که عبدالله در زندان نامه‌ای طولانی به ابومسلم فرستاد و همین نامه سبب شد ابومسلم دستور قتلش را صادر کند(مقاتل الطالبیین،۱/۲۶۰) و گروهی مانند ابن اثیر برآنند که ابومسلم عبدالله بن معاویه را در زندان مسموم ساخت و پس از مرگ سرش را برای عامر بن ضباره فرمانده نیروی شام فرستاد(الکامل،۷/۳۲۳۲؛ ابن عنبه،۷۶-۷۷) او هم سر عبدالله را به دمشق گسیل کرد و در روایت دیگر گفته‌اند ابومسلم، عبدالله را زنده به عامربن ضباره تسلیم کرد. (اصفهانی،۱/۲۶۰)
عبدالله بن معاویه در سال ۱۲۷ هجری بر ضد حکومت بنی امیه قیام و در سال ۱۳۱ در زندان ابومسلم جان سپرد. (همان، ۱/۲۶۱-۲۵۶)
با وجود توفیقات اندک و آغازین برخی چون مختار و ابن معاویه، جملگی در نهایت نپاییده و سرکوب شدند. در مجموع می توان ارزشی بودن قیام های علوی، عدم امکان حضور ائمه(ع)، بهره گیری امویان از تمامی امکانات، مشکلات مالی و ویژگی های کوفیان را از عوامل مشترک عدم توفیق این قیام ها به شمار آورد. علاوه بر این عواملی خاص نیز در ناکامی هر یک از این قیام ها، بسته به شرایط زمانی و مکانی مؤثر بود.
در وقوع هر قیام و جنبش اعتراض آمیز، دو نوع انگیزه را که نقش مهمی در آن دارند، می توان برشمرد: انگیزه درونی و نفسی، و انگیزه بیرونی و خارجی. بر این اساس، درباره قیام های شیعی دوران اموی می توان چنین نتیجه گرفت: قیام توابین که با اخلاص و انگیزه درونی و به دور از زدوبندهای سیاسی، توسط گروهی از شیعیان در راستای مخالفت با اقدامات امویان در ماجرای عاشورا شکل گرفت، ماهیتی ضد حکومتی داشت و با انگیزه خونخواهی از شهدای کربلا برپا شده بود. هم فکران و هواداران این قیام، افرادی مؤمن و معتقد به مکتب اهل بیت(ع) بودند که زیر فشار وجدان و نفس لوامه خود، دست به این عمل خالص زدند.
قیام مختار درحالی شکل گرفت که سه جریان در جامعه اسلامی در حال وقوع بود: یکی؛ جریان حزب اموی که سردمداران آن در کوفه، عمر بن سعد و شبث بن ربعی و شمر بن ذی الجوشن بودند. دوم؛ جریان زبیریان که در کوفه و بصره حکومت داشتند و فرماندهی آن ها با عبدالله بن زبیر بود. سوم؛ جریان توابین به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی. قیام مختار، قیامی کاملاً مردمی بود و پیروان آن، به جز عده ی کمی، همه از قشر محروم و مستضعف موالی بودند. اهمیت قیام مختار از آن روست که پشتوانه ی مذهبی متقنی داشت.
قیام زید بن علی، شباهت زیادی با قیام امام حسین(ع) داشت؛ هم به لحاظ ترکیب نیروها که افرادی از قشرهای مختلف از شیعه و سنی بودند و هم این که این قیام از زبان پیشوایان معصومی چون امام صادق(ع) و امام رضا(ع) تأیید شده بود و با هدف مبارزه با ظلم و جور و طرفداری از مظلومان و مستضعفان شکل گرفت. این قیام هرچند به لحاظ نظامی به شکست انجامید، اما بعد عقیدتی و سیاسی، زمینه سقوط حکومت اموی را فراهم کرد.
قیام یحیی بن زید نیز در ادامه ی قیام پدرش زید بود و به طور کلی این دو قیام، روند تأثیربخشی نهضت عاشورا را تسریع بخشیدند.آخرین قیام، قیام عبدالله بن معاویه است که همانند دیگر قیام ها متأثر از عاشورا بود. این قیام در پی سرکوب قیام های پیشین شیعیان و در فضایی پر تضاد و شکاف در جامعه اسلامی وقوع یافت و توانست با شعار «الرضا من آل محمد» ناراضیان حکومت اموی را گرد هم آورد و زمینه اعتراض جمعی آن ها را فراهم کند.
قیام های علوی توابین، مختار ، زید بن علی، یحیی بن زید و عبدالله بن معاویه در عصر اموی رخ داد. به رغم گوناگونی اهداف اولیه قیام کنندگان، خونخواهی امام حسین(ع)، اصلاح امور امت، جهاد علیه ظالمین و به دست گرفتن حکومت و خواسته نهایی آن ها تحقق حاکمیت ائمه یا دیگر علویان برجامعه بود. با این حال هوادارن این قیام کنندگان خواسته های دیگری چون تسلط کوفیان بر شام و رفع ظلم حاکمان از سوی هر گروه دادگستر داشتند. البته با وجود شیعی بودن، دیدگاه ها و روش های این قیام ها متفاوت بود: جنبش توابین بر خلاف جنبش مختار، بیش از آن که حرکتی نظامی باشد، جریانی خودجوش و مذهبی بود. درحالی که اصل قیام بالسیف امام نزد زیدیان جایگاه ویژه ای داشت. همچنین با آن که در دیدگاه برخی سران توابین و یاران یحیی وسیله به اندازه هدف اصالت داشت، هواداران مختار و ابن معاویه شامل گروه های مختلف عقدتی و سیاسی چون شیعیان امامی، زیدی، کیسانی، خوارج و عباسی و حتی امویان مخالف حکومت می شد و خلاصه این قیام می کوشید از هر راهی به هدف برسد.از این رو ائمه (ع) به دلیل آگاهی بر شرایط مقتضی تقیه از این گونه جنبش ها کناره گیری می کردند.
آن چه از قیام‌های این دوره نوشته شد در خلال سال‌های ۶۵ تا ۱۳۰ ست که طی آن شیعیان به یکی از احزاب سیاسی معترض در دنیای اسلام تبدیل شدند، از ویژگی‌های این قیام‌ها آن است که همه آن‌ ها درصدد بودند با انتخاب فردی از خاندان رسول اکرم (ص) به عمر پر از شرارت حکومت امویان خاتمه دهند و عباسیان نیز با زیرکی تمام از این موقعیت اجتماعی- سیاسی استفاده بردند که در فصل بعد به چگونگی اضمحلال امویان و به قدرت رسیدن عباسیان و قیام های شکل گرفته در دوره عباسی خواهیم پرداخت.
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
فصل چهارم
قیام های دوره عباسیان
۴-۱: مقدمه: اضمحلال امویان و به قدرت رسیدن عباسیان
یکی از قیام هایی که با حمایت گسترده ایرانیان و شیعیان روبه رو شد، والبته این بار بر خلاف قیام های قبلی به پیروزی انجامید، قیام عباسیان به فرماندهی نظامی ابومسلم خراسانی با شعار “الرضا من آل محمد(ص)” بود که موجب فروپاشی ارکان خلافت اموی و بنیان نهاده شدن خلافت عباسی شد.عمده ترین ابزاری که عباسیان برای نیل به هدف خویش یعنی براندازی خلافت سلطنت گونه اموی به کار گرفتند، استفاده از مظلومیت علویان بود؛ چنان که حتی قتل زید و پسرش یحیی را دستاویز قرار دادند و از آن برای جلب توجه مردم به خود یعنی اولاد عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر اکرم(ص)، استفاده بسیار بردند.( زرین کوب،تاریخ مردم ایران،۲/۳۸) درحقیقت داعیان عباسی با استفاده بهینه از شرایط موجود و با ترفندی سیاسی و در عین حال رندانه، از چهره مثبت علویان سود جسته، خود را داعیه دار و پشتیبان آنان قلمداد نموده تا به اهداف خویش دست یابند.
با روی کار آمدن عباسیان،فریب و حیله آنان در بهره گرفتن از شعار “الرضا من آل محمد(ص)” نمایان شد؛ به گونه ای که بسیاری از مسلمانان پشتیبان آنان از برپا شدن حکومتی مبتنی بر دادگری اسلامی نوید شده، سودای مخالفت با حکومت بنی عباس را در سرپروراندند. با برپایی قیام های پرشمار، که در این فصل به آن ها اشاره خواهد شد، در جهت برافکندن ارکان خلافت عباسی برآمدند.
۴-۲: عباسیان
اصفهانی قیام ها و مرگ طالبیان را بر اساس دوره ها و خلفای موجود در هر دوره نوشته است و در پایان دوره امویان به این امر اشاره کرده است که سرگذشت آن دسته از آل ابى طالب که در حکومت بنى امیه به قتل رسیده‏اند به پایان می رسد سواى گروهى از بنى طالب که تاریخ حیاتشان میان دو عهد بنی امیه و بنی عباس محل اختلاف است‏. سپس به دوره بنی عباس پرداخته است.(مقاتل،۱/۲۶۲)
اضمحلال و فروپاشی حکومت بنی امیه و روی کار آمدن عباسیان (که بیش از پنج قرن در صحنه سیاسی و اجتماعی جهان اسلام حضور پرفراز و نشیبی داشتند) تأثیرات مهمی بر وضعیت کلی جهان اسلام گذاشت، به طوری که امروزه پس از گذشت سال ها برخی از آثار آن هنوز قابل مشاهده است. حکومت عباسیان و تداوم طولانی آن و حضور عناصر نژادی و عقیدتی مختلف در ساختار حاکمیت و نیز تحولات پیش آمده در چارچوب حکومتی و سیاسی،نیز سبب تغییرات اساسی در جامعه اسلامی شد. مشارکت عوامل مختلف مذهبی، سیاسی، اجتماعی در به قدرت رسیدن، تثبیت و تداوم حکومت عباسیان اهمیت بررسی این دوران را دوچندان می کند؛ زیرا به عقیده بسیاری، ایجاد حکومت عباسی، بیعت صرف با یک خلیفه یا انتقال حکومت از خاندان امویان به عباسیان نبود بلکه تحولات ایجاد شده خصوصا در مراحل نخست حاکی از نوعی انقلاب در تاریخ اسلام بوده است. در زمینه روی کار آمدن عباسیان در کتب تاریخی متعددی بحث شده و از رویکردهای متفاوت دینی، سیاسی، قومی، قبیله ای، فرهنگی به آن نگاه شده است.
خلافت «عباسیان» بیش از پنج قرن (۱۳۲-۶۵۶ ه‍) به طول انجامید؛ یعنی از سال خلافت «ابوالعباس سفاح» تا زوال آن به دست مغول ها در بغداد.
مورخان، تاریخ خلافت «عباسیان» را به ۴ دوره تقسیم کرده اند: (ابراهیم ایوب،۲۶-۲۷)
عصر عباسیان اول از آغاز تا مرگ واثق (۱۳۲-۲۳۲ ه‍)
عصر عباسیان دوم یا دوره نفوذ «ترکان» (۲۳۲-۳۳۴ ه‍)
عصر عباسیان سوم، یا دوره «آل بویه» (۳۳۴- ه‍)
عصر عباسیان چهارم، یا دوره نفوذ «ترکان سلجوقی» (۴۴۷-۶۵۶ ه‍)
آن چه که در این فصل مورد نظر ماست دوره نخستین از آغاز پیدایش دولت عباسی (١٣٢ هجری) تا مرگ واثق (۲۳۲هجری) ودوره دوم از روی کار آمدن متوکل(۲۳۲ هجری) تا سال ۳۱۳هجری که نویسنده مقاتل الطالبین تا آن سال کتاب خود را نگاشته است.

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

 

 

 

  • ۴-۳: قیام های دوره اول عباسی (۲۳۲-۱۳۲):

 

خاندان پیامبر، نقش محوری در دعوت و به قدرت رسیدن عباسیان داشتند، از همین رو این انتظار در میان خاندان پیامبر و طرفداران آنان وجود داشت که پس از به قدرت رسیدن عباسیان، حکومت به آنان واگذار شود. اما هنگامی که عباسیان به خلافت رسیدند بر همگان آشکار شد که هدف آن ها فقط سوء استفاده از نام و جایگاه خاندان پیامبر(ص) به طور خاص علویان بوده است. در مورد محوریت خاندان پیامبر(ص) باید گفت که عباسیان در ابتدای خلافت شان و در زمانی که هنوز جایگاهشان هنوز تثبیت نشده بود هم چنان از نام علویان استفاده می کردند، اما پس از آنکه پایه های حکومت خود را مستحکم نمودند به طور جدی به مقابله و سرکوب آنان پرداختند. به عنوان نمونه سفاح در خطبه آغاز خلافتش از فضل خاندان پیامبر(ص) سخن آورد و از غصب خلافت توسط امویان و ظلم به اهل بیت یاد کرد. اما پس از به قدرت رسیدن بر اساس این سخن منصور فعالیت های خود را سامان دادند که «هر کس در کار خلافت با ما رقابت کند با او به زبان شمشیر سخن کنیم.»(ابراهیم حسن،۲/۵۶)
عباسیان از همان ابتدای امر در دعوت و رابطه خود با علویان، حسن نیت نداشتند. اگر بخواهیم دلیلی برای این مدعا ذکر کنیم، می توانیم به جریان بیعت با نفس زکیه در سال های ١٢۶ و١٢٩ هجری اشاره کنیم که عباسیان از جمله سفاح و منصور با نفس زکیه بیعت کردند در حالی که براساس شواهد مسلم تاریخی، دعوت خود را پیش از این در سال ۱۰۰ هجری آغاز کرده بودند و برای خود فعالیت و تشکیلات مستقلی داشتند و به طور قطع قرار نبود که حکومت را به یک علوی واگذار کنند. به نظر می رسد بیعت آنان در این مقطع بر این اساس صورت گرفت که اگر علویان به قدرت رسیدند آن ها بتوانند حقی برای خود مطالبه کنند و در ظاهر خود را جزیی از علویان نشان دهند، تا ضمن استفاده از محبوبیت علویان در میان عامه مردم تشکیلات و دعوت خود را نیز مخفی نگاه دارند.