بررسی میزان پرخاشگری در انواع سبکهای دلبستگی در نوجوانان مقطع متوسطه شهر رشت سال۱۳۹۲- قسمت ۴

چهارچوب پژوهش:
چهارچوب این پژوهش پنداشتی است و مفاهیم اصلی آن شامل پرخاشگری و سبکهای دلبستگی می باشد. ابتدا مفهوم پرخاشگری ونظریه های مرتبط با آن، و علل پرخاشگری و عوامل مؤثر در بروز آن شرح داده می­ شود . سپس به نقش خانواده درمشکلات رفتاری و پرخاشگری نوجوانان ، انواع سبک های دلبستگی و تأثیر آن در بروز رفتارهای منفی نوجوانان پرداخته می شود .
پرخاشگرى از جمله مسائل عمده و با اهمیتى است که انسان‏ها از گذشته‏هاى دور تاکنون به صورت گسترده‏اى با آن سر و کار داشته و دارند. نگاهى گذرا به آمار خیره کننده و روزافزون جنایات و درگیرى‏هایى که در جوامع انسانى به وقوع مى‏پیوندد ، بخش عمده‏اى از آن‏ها ناشى از رفتارهاى پرخاشگرانه است (۱۱). پرخاشگری به یکی از مشکلات رفتاری بسیار جدی و نگران کننده در نوجوانی تبدیل شده است (۲۸). در مراحل رشد انسان از کودکی تا سالمندی بیشترین رفتار پرخاشگرانه در مرحله نوجوانی سن بلوغ دیده می شود (۱۳). اهمیت بررسی پرخاشگری در دوره نوجوانی بدین سبب است که نوجوانی یکی از مهم ترین مراحل زندگی انسان در گستره عمر آدمی محسوب می شود و آخرین مرحله تحول شناختی و گذر از مرحله «دیگر پیروی » به دوره «خود پیروی » است، که نوجوان به هویت و فردیت خویش دست می یابد و آینده خود را بنا می کند(۱). از این رو، شناخت این دوره از زندگی از اهمیت ویژه ای برخوردار است. این تغییرات بدنی و روانی که در سنین نوجوانی اتفاق می افتد تعادل روحی نوجوانی را به هم زده و ناسازگاری هایی مثل پرخاشگری در او دیده می شود (۴۱). نوجوانی برزخ میان کودکی و بزرگسالی یا دوره‌ای انتقالی است که طی آن فرد فضای روحی کودکی را ترک می‌کند و وارد مرحله دیگری می‌شود. این انتقال و گذار، خود بخود می تواند منبع تنش و اضطراب برای آنها باشد. در این مرحله نوجوان علاوه بر اینکه با تغییرات بیولوژیکی[۱۵]، شناختی و رشد جنسی روبه‌رو است، بایستی خود را با انتظارات والدین، مدرسه و گروه همسالان که با سرعت تغییر می‌کنند نیز ‌سازگار کند(۴۲). در کنار ترس از خودکشی و سوء مصرف مواد، پرخاشگری در نوجوانان یکی از مهمترین نگرانی‌های والدین است. بر این اساس واضح است که مهمترین دوره ای که باید پرخاشگری در آن بررسی شود، دوره نوجوانی است. در معنای عام، از پرخاشگری جهت بیان کردن مفهوم بسیاری از انواع رفتارها استفاده می‌شود. از جمله: بدخلقی، بحث و مشاجره کردن، زورگویی، خراب کردن لوازم شخصی و بی‌رحمی نسبت به حیوانات و همچنین دعوا کردن. اما علیرغم اینکه لغت پرخاشگری در زندگی روزمره بسیار به کار می رود، در مورد معنی دقیق و علت های آن توافق زیادی وجود ندارد. بنابراین ارائه یک تعریف جامع و دقیق از آن تقریبا غیر ممکن است (۴۳). پرخاشگری به معنای حمله کردن و یا نزدیک شدن به چیزی است. این اصطلاح برچسبی است که دارای « معانی چندگانه است[۱۶]» و می توان آن را از ابعاد مختلف بررسی کرد(۴۴).
در تعاریف متعدد، پرخاشگری توأم با حمله تلقی می شود که در بر گیرنده هر گونه رفتاری است که در آن، قصد وارد کردن آسیب جسمانی و روانی به فرد دیگر وجود دارد ، و یا هر گونه رفتار مخرب تنبیهی نسبت به افراد و اشیاء تحت عنوان پرخاشگری خوانده می شود. در معمولی ترین تعریفی که از پرخاشگری وجود دارد، پرخاشگری به عنوان یک رفتار هدفمند در نظر گرفته می شود که با وارد کردن آسیب به شخص دیگر، یا کسب امتیازاتی از سوی شخص دیگر همراه است. تعاریف متعدد دیگری نیز در باره پرخاشگری ارائه شده است که هر یک از دیدگاه نظری خاص خود نشأت گرفته اند. برخی پرخاشگری را واکنشی غریزی به ناکامی دانسته اند (۱۲) و برخی دیگر پرخاشگری را هر نوع رفتاری تعریف می کنند که به دیگری آسیب وارد می سازد(۴۵). برکوویتز[۱۷] با تعریف پرخاشگری به عنوان ایراد آسیب عمدی به دیگری، می افزاید این آسیب ممکن است روانی و یا فیزیکی باشد. البته اختلاف نظرهای زیادی درباره هدفمند بودن یا نبودن پرخاشگری وجود دارد. بسیاری از نویسندگان وجود قصد و نیت را در وارد کردن آسیب به فرد دیگر مسلم می پندارند (۴۶). اما بندورا[۱۸] اذعان می دارد که جنبه ی اساسی پرخاشگری اثرات مخرب و آسیب زای آن است و هدف نهایی پرخاشگری ضرورتا” وارد کردن آسیب به فرد دیگر نیست (۴۷). پرخاشگری دو جنبه متفاوت دارد ، که یکی عینیت[۱۹] ( عمل ) و دیگری ذهنیت[۲۰] ( احساسات ) است عینیت نشانگر این است که پرخاشگری رفتاری عملی ، آشکار و خارجی است و ذهنیت حاکی از این است که پرخاشگری همراه با یک احساس درونی است ، این احساس ترکیبی از افکار ، هیجانات و گرایشهای رفتاری است که به صدور رفتار پرخاشگرانه منجر می شود (۱۱). وجه ذهنی پرخاشگری بر اصطلاحاتی مانند خشم، خصومت، غضب و غیره متمرکز می شود که به لحاظ شدت و ضعف متفاوت هستند . حالت ذهنی ملایم پرخاشگری تحت عنوان تحریک پذیری وحالت شدیدتر آن خشم و شدیدترین حالت آن تحت عنوان غضب خوانده می شود. وجه ذهنی پرخاشگری یا به پرخاشگری آشکار منجر شود و یا این که حالت ذهنی حاصل از آن تحت کنترل فرد در می آید (۴۸). با این وجود ذکر این نکته ضروری است که خشونت بر اساس شدت آسیب از پرخاشگری متفاوت است و کنشی است که عامل آن به عمد برای آسیب رسانی فیزیکی به دیگری تلاش می کند (۱).
رفتارهای دفاعی نیز ممکن است به عنوان رفتارهای پرخاشگرانه تلقی شوند، حتی اگر به شکل جنگ یا دور کردن عامل مزاحم باشند. در معنی گسترده، پرخاشگری به هر گونه « اظهار – خود رقابتی » در تعاملات اجتماعی اطلاق می شود که توأم با وارد کردن آسیب یا جراحت ( تهدید صرف، آسیب فیزیکی یاحتی محروم کردن ) به فرد دیگر است (۴۹). در پدیده ای تحت عنوان جابجایی پرخاشگری می تواند به هر جهت معطوف شود ، یعنی هدف پرخاشگری می تواند موجودات زنده و یا اشیا باشد. به طور خلاصه می توان گفت : «پرخاشگری یک مفهوم منفرد نیست، بلکه یک مفهوم چندگانه است که دارای معانی متعدد است و ممکن است براساس زمینه های کارکردی ، انگیزشی وفیزیولوژیکی آن و یا حتی بر اساس موقعیتی که در آن رخ می دهد ، تشخیص داده شود(۴۴).
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
در طبقه بندی های مختلف، مقولات دوگانه و متمایزی از پرخاشگری ارائه شده است، برخی از روانشناسان پرخاشگری کلامی را در مقابل پرخاشگری غیر کلامی قرار میدهند. پرخاشگری کلامی نوعی پرخاشگری است که به لحاظ عملیاتی، یک حمله کلامی برای برتری بر فرد دیگر از طریق اهانت یا مجادله است. پرخاشگری غیرکلامی یا جسمانی حمله به یک موضوع انسانی یا غیر انسانی با بهره گرفتن از بدن یا ابزارهای مادی دیگر است(۴۷). پسران در مقایسه با دختران پرخاشگری جسمانی بیشتری نشان می دهند(به ویژه هنگام برانگیختگی) . این تفاوت در همه فرهنگ ها دیده می شود و از همان مراحل اولیه رشد کودکان آشکار می شود. پسران پرخاشگری جسمانی و دختران پرخاشگری کلامی بیش تری را نشان می دهند(۴۸). پرخاشگری کلامی در مدرسه، اثرات سوء فردی و اجتماعی به بار می آورد؛ به این معنا، علاوه بر احساس ناراحتی به بیزاری از مدرسه، افت تحصیلی و حتی به ترک تحصیل منجر می شود(۵۰).
از سوی دیگر برخی روانشنانسان از پرخاشگری وسیله ای در باب پرخاشگری خصمانه اظهار می کنند. در پرخاشگری وسیله ای قصد و نیت قبلی برای آسیب زدن به فرد دیگر وجود ندارد، بلکه هدف دستیابی به یک شی یا یک امتیاز (قدرت، پول، کنترل، تسلط، ارضاء جنسی) است، که در جریان دسترسی به آن هدف، به دیگری صدمه وارد می شود . می توان گفت که پرخاشگری وسیله ای صرفا” ابزاری برای به دست آوردن پاداش ها و مشوق های غیرپرخاشگرانه است(۵۱). این نوع پرخاشگری در کودکان شیوع بیش تری دارد، به نظر می رسد کودکان اغلب چیزی را که ندارند طلب می کنند و بدون فکر می خواهند آن را به دست آورند(۵۲).
در پرخاشگری خصمانه اساسا” قصد و نیت برای آسیب رساندن به فرد دیگر وجود دارد و هدف آن وارد کردن آسیب روانی و جسمانی به فرد دیگر است(۵۳). پرخاشگری خصمانه نوعی پرخاشگری آشکار است که یا به شکل غیرکلامی (هل دادن، برخورد فیزیکی، پرتاب اشیاء) و یا به شکل کلامی (فحش و ناسزاگویی، اخطار و تهدید، داد و فریاد کردن با صدای بلند همراه با لحن تند و یا نامیدن افراد با القاب زشت) رخ می دهد و در طی تعاملات اجتماعی موجب اذیت وآزار دیگران می شود(۵۴).
لورنس، پرخاشگری را به دو مقوله جمعی و فردی تقسیم می کند. از نظر وی بین پرخاشگری فردی که معطوف به افراد هم نوع و افرادی که از یک گروه است و از طریق تحریک پذیری و استرس افزایش می یابد و پرخاشگری جمعی که معطوف به مخالفت با گروه دیگر است و معمولا با انسجام گروهی و احساسات گروه پرخاشگر همراه است(حداقل در مورد انسان) تمایز قائل می شود(۴۸).
باس[۲۱]، در ارتباط با جهت پرخاشگری به دو نوع پرخاشگری فعال و منفعل اشاره می کند. جهت پرخاشگری فعال به سمت بیرون است که با تغییرات ظاهری همچون تغییر رنگ چهره همراه است. جهت پرخاشگری منفعل به سمت درون است و بیان شدید آن در قالب خودکشی نمایان می شود(۵۴).
و در نهایت بسیاری از روانشناسان پرخاشگری را به دو مقوله پرخاشگری تجاوزکارانه و پرخاشگری دفاعی تقسیم می کنند.پرخاشگری خالص، فرافعال یا تجاوزکارانه، نوعی پرخاشگری است که در آن فرد می کوشد بدون هیچ گونه تحریکی از سوی قربانی به او آسیب برساند. این نوع پرخاشگری اغلب همراه با حمله کلامی یا بدنی به فرد دیگر، به ویژه نسبت به قربانیانی که نمی توانند از خودشان دفاع کنند ، پرخاشگری قلدری نیز خوانده می شود(۱۱). برخورد فیزیکی در این نوع پرخاشگری به صورت حمله است و زمانی که برخورد فیزیکی وجود نداشته باشد، این نوع پرخاشگری با اشارات و وضعیت بدنی و کلامی تهدید آمیز همراه است(۵۵). پرخاشگری فرافعال حتی در غیاب عوامل محرک، یعنی بدون محرک بیرونی اما با قصد اذیت و غلبه و زور صورت می گیرد و در برگیرنده رفتارهای کنترل شده توام با عناد و دشمنی است و فرد به طور عمد پرخاشگری را بروز می دهد(۵۶).
پرخاشگری واکنشی به معنی پاسخ دفاعی به محرک های ادراک شده مبنی بر تهدید و ترس و یا محرک های تحریک کننده توام با عناد و دشمنی است و در برگیرنده واکنش های تکانشی است(۵۷).
دانیل الویوس[۲۲]، با انجام تحقیقات در سوئیس[۲۳] و نروژ[۲۴] به بررسی مدل های مختلف رفتارهای قلدری[۲۵] به عنوان شکلی از رفتارهای پرخاشگرانه، در فضاهای آموزشی پرداخت (۵۸). دانیل معتقد است که قلدری، یکی از مشکلات رایج در سنین مدرسه است و زمانی رخ می دهد که یک فرد قوی تر به یک فرد ضعیف تر حمله می کند، یعنی توام با پرخاشگری فرافعال و تجاوزکارانه است این حمله ها ممکن است در برگیرنده پرخاشگری بدنی مانند هل دادن، و پرخاشگری کلامی مانند فحش دادن باشند(۵۱).
بین[۲۶](۲۰۰۹) ، بیان می کند که قلدری شکلی از رفتار پرخاشگرانه آشکار است که هدفمندانه، آسیب زا (جسمانی یا روانشناختی) و مداوم است. دانش آموزانی که آزار می بینند، از طرف همسالان، بیشتر مورد تمسخر، تهدید و آزار قرار می گیرند. (۵۸).
نظریات و دیدگاه های متعددی در رابطه با مسئله پرخاشگری ارائه شده است. برخی از نظریه پردازان پرخاشگری را امری ذاتی و درونی و برخی دیگر پرخاشگری را حاصل تعاملات محیطی و بر نقش اکتسابی بودن آن تاکید می کنند.
فروید ، بر ماهیت ذاتی[۲۷] و درونی پرخاشگری تاکید می کند (۵۹). طبق نظریه فروید بسیاری از اعمال ما توسط غرایز بویژه غریزه جنسی تعیین می شود، وقتی ابراز این غرایز ناکام شود غرایز پرخاشگری سر بر می آورند. نظریه های یادگیری اجتماعی، پرخاشگری را به عنوان یک پاسخ یادگرفته شده می بینند که از راه مشاهده یا تقلید آموخته می شود و هر چه بیشتر تقویت شود احتمال برانگیختگی هیجانی ناخوشایندی ایجاد می کند(۶۰). پرخاشگری ممکن است با احساس رنجش عمیق کودک بر اثر بی عدالتی یا تبعیض اولیا باشد ولی غالباً علت آن تضادها وکشمکش های درونی کودک در مقابل عوامل آزار دهنده یا احساس عجز و ناتوانی است(۶۱). فروید معتقد بود، کودکان نیز به طور طبیعی میل دارند تکانه های پرخاشگرانه را روی افراد دیگر از جمله والدین خالی کنند، زیرا دلسوزترین والدین هم نمی توانند تمایلات آنها را فورا و بی چون و چرا برآورده کنند. در عین حال کودکان از تنبیه شدن و محروم شدن[۲۸] از تقویت نیز واهمه دارند. در نتیجه بیشتر تکانه های پرخاشگرانه را فرو می برند و کنترل می کنند(۶۲).
نظریه دیگری که بر ماهیت ذاتی و درونی پرخاشگری تاکید دارد، دیدگاه کنراد لورنس است. وی یکی از نمایندگان مکتب کردارشناسی[۲۹] است. مطابق دیدگاه او پرخاشگری یک سائق[۳۰] غریزی و درونی است و فقط از طریق تحلیل فیلوژینک (بررسی تحول نوعی) فهمیده می شود. و یک نظام هیدرولیکی[۳۱] در سیستم عصبی مرکزی وجود دارد که انرژی رفتار پرخاشگرانه را صادر می کند. از این رو، رفتار پرخاشگرانه خودبخودی و غیرقابل اجتناب است. لورنس معتقد بود که هم در انسان و هم در ارگانیزم های حیوانی انرژی سائق پرخاشگری به طور دائمی ایجاد و انباشته می شود تا تبدیل به پاسخی به محرک آزاد شده است(۳۹). در مجموع اعمال پرخاشگری حاصل یک آمادگی ذاتی برای پرخاشگری هستند. و محیط باید محرک های مهمی را برای راه اندازی مکانیزم های آزاد سازی ارائه دهد تا این مکانیزم راه اندازی شوند(۵۷).
همیلتون، نظریه زیست شناختی اجتماعی[۳۲] را مطرح کرد. وی نوع دوستی و دفاع از همنوع را ، حاصل قرابت ژنتیکی می دانست. بر طبق قاعده همیلتون عمل از خود گذشتگی و دفاع از دیگران که توام با رفتارهای پرخاشگرانه است، زمانی رخ می دهد که نسبت ژن های مشترک بین فاعل رفتاری نوع دوستانه و دریافت کننده آن زیاد باشد.ما ابتدا برای خودمان دست به فداکاری می زنیم، بعد برای فرزندان و اعضا نزدیک خانواده و بعد از آن برای خویشاوندان دورمان. از دیدگاه وی احتمال دفاع از فردی که هیچ گونه نسبتی با ما ندارد، صفر است در واقع، افراد صرفا” اعمالی را انجام می دهند که موجب بقای ژن های آنان می شود. از سوی دیگر احتمال رفتار خشونت آمیز نسبت به کسانی که اشتراک ژنتیکی کمتری با ما داشته اند، بیشتر است(۶۳).
بسیاری از روانشناسان بر نقش و تفاوتهای عوامل زیستی، به عنوان یکی از عوامل مهم در مطالعه خشونت و پرخاشگری تاکید می کنند. تفاوت های زیستی، تعیین کننده آمادگی ژنتیک برای رفتار کردن به روشی خاص هستند. این ویژگی ها یا آمادگی ها معمولا آستانه مکانیزم های فعال سازی را برای پرخاشگری تعیین می کنند و به عنوان ویژگی های شخصیتی و فردی خاص تلقی می شوند(۶۴).
از منظر نظریه پردازان زیستی، آندروژن ها[۳۳] ، کورتیزول[۳۴] (که از بخش قشری غدد فوق کلیوی ترشح می شوند)،
هورمون های غدد جنسی[۳۵] و هورمون های هیپوفیز[۳۶] هورمون های مرتبط با پرخاشگری هستند که نقشهای مهمی در بدن از جمله؛ عنوان یک علت در رشد پرخاشگری، پیامدهایی برای پرخاشگری، واسطه ای برای بروز پرخاشگری ایفای نقش می کنند(۵۴).
در سوی دیگر طیف های روانشناختی مرتبط با پرخاشگری ، پرخاشگری را امری ذاتی و درونی نمی دانند. این رویکرد که تحت عنوان رویکرد تربیت گرا شناخته می شوند، بر نقش تربیت در اکتساب رفتارهای پرخاشگرانه تأکید می کند. مطابق این رویکرد پرخاشگری عمدتا پاسخی به شرایط نامطلوب محیط است. ناکامی، وقایع آزارنده و ناراحت کننده و تهدیدهای محیطی از جمله شرایط نامطلوب محیطی به شمار می روند(۳۷).
نظریه ناکامی[۳۷] ، به عنوان یکی از نمایندگان دیدگاه تربیت گرا شناخته می شود. در این نظریۀ نقش غالب یادگیری در عملکرد پرخاشگرانه مشخص می شود. تمرکز این نظریه روی نحوه و روش یادگیری و اجرای رفتار پرخاشگرانه است. پرخاشگری ناشی از ناکامی و شکست فرد در دستیابی به یک پاداش یا هدف معین است و هدف از آن آسیب زدن به فرد دیگر است . براساس این نظریه ، ما انسان ها ذاتا” پرخاشگر نیستیم بلکه فقط وقتی که ناکام می شویم پرخاشگری را بروز می دهیم(۶۵).
نیل میلر، معتقد بود که همیشه پرخاشگری به دنبال ناکامی رخ می دهد. اما بعدها حرف خود را عوض کرد و عنوان کرد که ناکامی به پرخاشگری منجر می شود، اما نه همیشه. در واقع ناکامی انواع مختلفی از پاسخ ها را ایجاد می کند که پرخاشگری فقط یکی از آنهاست. در مواجهه با ناکامی، دامنه ای از پاسخ ها از تسلیم و ناامیدی گرفته تا غلبه بر موانع بروز می کند، گاهی هم فرد احساسات پرخاشگرانه را به سمت خودش بر می گرداند و نسبت به خودش واکنش نشان می دهد و ممکن است، منزوی شود و یا احساس گناه کند (۵۴).
آلبرت بندورا[۳۸] ، معتقد بود که پرخاشگری با بهره گرفتن از نظریه های یادگیری سنتی قابل تبیین نیست. و تأکید زیادی روی عوامل محیطی و تعاملات اجتماعی داشت . وی معتقد بود این عوامل به عنوان محرک های پرخاشگری تلقی می گردند (۶۵). اندیشه و ایده اصلی این رویکرد آن است که رفتار شخص ، محصول یادگیری های پیشین اوست. رفتار کنونی، شکل گرفته به وسیله تقویت های گذشته است. در هر موقعیتی شخص رفتارهای معینی را می آموزد که بر اثر تکرار ممکن است است به صورت عادت در آیند. وقتی شخص دوباره در آن موقعیت قرار گیرد، سعی خواهد کرد همان رفتار عادت شده خود را تکرار کند. طبق نظر بندورا، پرخاشگری کاملا جنبه تقلیدی دارد و از راه مشاهده کسب می شود و نمی تواند پایه ذاتی داشته باشد(۶۶).
با وجود اینکه محققان برای پرخاشگری علل مختلف زیستی، روانی و اجتماعی را مؤثر دانسته اند (۶۷)، اما اکثر قریب به اتفاق نوجوانان پرخاشگر، حاصل خانواده های مشکل دار بوده و ساختار ناسالم و ارتباط نامطلوب والدین با فرزندان، در تمامی این خانواده ها مشترک بوده است (۶۸). بر این اساس، به نظر می رسد بررسی محیط خانواده و چگونگی رابطه با والدین، در شناخت علل شکل گیری پرخاشگری، ما را با بنیادی ترین علتها روبرو نماید(۵۷).
خانواده تامین کننده نیازهای جسمی، روانی و اجتماعی فرد است(۱۲). بررسی بحرانهای نوجوانی و نیمه عمر نشان داده که رفتار خانواده و رابطه والدین- نوجوانان با رشد رفتاری و روانی نوجوان تطابق دارد(۱۶). رفتار متضاد پدر و مادر، جدایی والدین از هم، غیبت طولانی مدت یکی از والدین، وجود جو نامساعد در خانواده، پرخاشگر بودن پدر یا مادر یا هر دو، تبعیض و بی عدالتی بیش از حد در کار وی و رفتار تهدید آمیز از علل خانوادگی در بروز پرخاشگری نوجوانان است(۲۳). در واقع والدین دموکرات، قاطع و اطمینان بخش فرزندانی مستقل، مسئول و با اعتماد به نفس بار می آورند در حالی که والدین مقتدر، غیرمنطقی، خودکامه و همچنین سهل گیر و بی اعتنا، احساس طرد شدگی به نوجوانان می دهند و گاهی خشم او را بر می انگیزند که در نهایت به پرخاشگری وی می انجامد(۲۸).
کیسنر و کر (۲۰۰۴)، معتقدند که اکثر رفتارهای انسان تابع چند عامل اند که رفتارهای نوجوانان نیز از این قاعده مسثنی نیست. آنها از خانواده، همسالان و محیط های فرهنگی به منزله عوامل اصلی تعیین کننده رفتار مشکل دار نوجوانان نام می برند. نوع برخورد والدین در خانواده و آداب تعلیم و تربیت ممکن است بتواند گرایش نوجوانان را به سوی همسالان تقویت کند و یا اینکه مانع از آن شود. علاوه بر آن، اکثر افرادی که نظریه های نوین را مطرح کرده اند، مثل پاترسون، راید و دیشیون، موفیت، برونفن برینر تاثیرات والدین را مورد ملاحظه قرار داده اند(۶۸).
مینوچین (۱۳۷۵)، معتقد است سیستمی که بیش از همه بر رفتار فرد اثر میگذارد، خانواده است. در واقع، خانواده نه تنها رفتار سازشی و بهنجار، بلکه رفتارهای نابهنجار افراد را شکل می دهد. در اکثر تحقیقات، بیشترین سهم در عوامل یک رفتار به خانواده اختصاص داده شده است. شاید به این دلیل که خانواده نخستین آموزشگاهی است که فرد آن را تجربه می کند و محتوای آموخته های او ارتباط مستقیم با عملکرد و محتوای محیط خانواده دارد. این عملکرد نه فقط در برگیرنده عواملی مانند امکانات رفاهی خانواده و تحصیلات والدین است، بلکه شامل رشد اخلاقی خانواده، نحوه برقراری ارتباط میان اعضای خانواده، مناسب بودن مقررات خانواده، تقسیم نقش ها، نحوه برخورد اعضای خانواده با مشکل، ابراز عواطف، و رفع نیازهای عاطفی و رفتاری نیز می شود(۶۹).
محققان، عناصر خانوادگی و والدینی که سطح صلاحیت اجتماعی نوجوانان را تقویت می کنند، مورد پژوهش قرار داده اند و در بسیاری از تحقیقات به اهمیت تاثیر عملکرد خانواده بر رشد نوجوانان اشاره کرده و فرایندهای والدینی مانند نقش مدیریتی و نظارتی والدین، ارتباط والدین و فرزندان و سبک والدین بررسی کرده اند (۷۰).
ویلیام گود، با استعانت از نظریه آنومی و تعمیم آن به نهاد خانواده در حکم مهمترین واحد اجتماعی کننده، ساختار خانواده، سازمان و انگاره های آن را کلیدی برای شناخت شخصیت و رفتار فرد پرورش یافته در آن تلقی می کند و هر گونه نابسامانی و بی سازمانی در این نهاد و ساختار آن را در بروز توسعه و تکوین شخصیت بزهکار و کجرو دخیل می داند. وی معتقد است خانواده کانون و هسته اصلی تشکل اجتماعی و یک سیستم کوچک اجتماعی است که زیربنای جامعه ای بزرگتر را فراهم می کند. هنجارها و ارزشهای حاکم بر تک تک افراد آن تاثیر قطعی دارند. شناخت سازمان و انگاره های خانواده را می توان مانند کلیدی برای شناخت رفتارهای فرد پرورش یافته در آن تلقی کرد، زیرا بدون تردید خانواده مهمترین عامل پیدایش تشکل شخصیت فرد محسوب می شود(۷۱). و همچنین نقشی مهم در تامین نیازهای جسمی، روانی، روحی و عاطفی و اجتماعی فرزندان و اعضای خانواده ایفا می کند. این نهاد ، نقشی اساسی در یادگیری، تربیت و آموزش اعضا بر عهده دارد و بالاخره منبع رشد و شکوفایی استعدادهای فرزندان و اعضای خود به شمار می آید(۷۲).
هارلوک، منشا نابهنجاری را در محیط خانوادگی و ساختارهای خانوادگی جستجو می کند و آن را معلول شیوه تربیت، مکانیسم های جامعه پذیری خانواده و نیز چگونگی و کیفیت رشد شخصیت کودک و نوجوان در خانواده می داند. از نظر هارلوک جوانان و نوجوانانی که در زندگی بزرگسالی رفتارهای غیرعادی و ضداجتماعی از خود بروز می دهند افرادی هستند که از زمینه های خانوادگی سالم برخوردار نبوده اند. و والدین به لحاظ ملاحظه های تربیتی و عاملی در فرایند جامعه پذیری به این دلیل بر فرزندان خود موثرند که الگوهای متفاوت تربیتی و شیوه های خاص را برای پرورش آنها به کار می برند.(۷۳)
کودکان و نوجوانان، دارای سطحی از مشکلات رفتاری اند که به مرور زمان و با رشد کودک تغیر می کند، ولی در سالهای ابتدایی زندگی به دلیل تعامل مستمر والدین با کودکان، آنچه بیشترین تاثیر را در این تغیر دارد، مهارتهای فرزندپروری است. به گونه ای که مطالعات متعدد از فرزند پروری به عنوان یکی از موثرترین عوامل در بروز یا تدوام مشکلات رفتاری کودکان یاد کرده اند (۷۴).
مطالعات متعددی نشان داده است که اسناد های والدین بدرفتار نقش مهمی در تعیین شیوه فرزند پروری آنان دارد. والدین به اشتباه انگیزه اعمال کودک را رفتاری مغرضانه می دانند که از روی عمد طراحی شده تا والدین را آزار دهد. همچنین ممکن است انتظارات نابجا و غیرواقعی از کودک به واکنش های شدید والدین و تنبیه های شدید کودک منجر شود. به نظر می رسد که انتظارات والدین از فرزندشان نقش مهمی در بر قراری رابطه با کودک دارد و در نتیجه در رفتار کودک و ادراک او از خود و دیگران موثر است. با این وجود، از نظر تجربی توجه اندکی به تجربیات ذهنی والدین از فرزندشان معطوف شده است(۵۷).
بلسکی(۱۹۸۴) ، شخصیت و سلامت روانی پدر و مادر را به عنوان یک عامل مهم در سبک های تربیتی والدین می داند. به اعتقاد وی سبک های تربیتی همانند وجوه دیگر کنش و رفتار انسان تحت تاثیر ویژگی های نسبتا پایدار یا صفات شخصیتی والدین قرار دارد. بنابراین اکثر کودکان و نوجوانان ناسازگار، دست پرورده والدین سازگارند(۷۵).
نتیجه تصویری درباره سلامت روانی
در همین راستا یک مطالعه طولی شش ساله بر روی ۶۹۳ خانواده نشان می دهد که ۶۶ درصد کودکانی که مادرانشان آشفته بوده است از مشکلات عاطفی رنج برده اند. همچنین این مطالعه حاکی از آن است که در خانواده هایی که پدران مساله دار هستند ۴۷ درصد از کودکانشان نیز دارای مشکلات عمده ای هستند. این درحالی است که در خانواده های دارای پدر و مادر دارای مشکلات هیجانی و رفتاری ۷۲ درصد از کودکانشان نیز واجد همین مشکلات هستند(۷۵). بنابراین بی قراری و مشکلات عاطفی و هیجانی پدر و مادر بر سلامت عاطفی و رشد مهارتهای شناختی و رفتاری کودکان و نوجوانان تاثیر منفی و قابل توجهی می گذارد(۷۶).
در خانواده ای که مادر دارای مشکلات عاطفی ورفتاری باشد،در این شرایط کاملا بدیهی است که بی مهری و عدم پذیرش نسبت به فرزندان وجود داشته باشد. و مشکلات عمده ای را از جانب مادر به فرزندان تحمیل می کند و می تواند سرمنشا بسیاری از ناسازگاری ها نیز باشد. برخی از تحقیقات نشان داده اند که کودکان مادران افسرده، کم حوصله و پرخاشگرند اما در خانواده هایی که فرزندان ، شادی و نشاط در خانواده خود می یابند، ایمنی بیشتری کرده و پیونده های عاطفی عمیق تری با پدر و مادر خود برقرار می کنند(۷۷).
نتیجه تصویری برای موضوع افسردگی
بلسکی(۱۹۸۸)، اذعان دارند که در این خانواده ها کودکان از کنش های شناختی و عملکرد بهتری برخوردارند. بنابراین ویژگی های روانی والدین به عنوان یک عامل موثر در پرخاشگری کودکان و نوجوانان می باشد(۷۵).
صمیمت و گرمی روابط میان والدین و فرزندان یکی از جنبه های مهم تربیتی به شمار می رود(۷۸). بسیاری از پژوهشگران به این نتیجه رسیده اند که کیفیت رابطه مراقب- کودک یکی از مهمترین عوامل موثر در گسترش مشکلات رفتاری کودک و نوجوان محسوب می شود. مشاوران متعددی گزارش کرده اند که ادراک والدین از رابطه خود با فرزندانشان بر توانایی واکنش دلسوزانه و قابل پیش بینی آنان نسبت به کودکان و نوجوانان تاثیر می گذارد(۷۹). فقدان عاطفه پدر و مادری، طرد کودک، بی توجهی در تربیت کودک ونوجوان و منفی گرایی والدین نسبت به کودک، موجب رشد الگوهای رفتاری خصومت آمیز در کودک ونوجوان می شود. چنانچه شیوه های تعامل والدین با فرزندان براساس پذیرش باشد مسئولیت و خود نظم دهی را در کودکان پرورش می دهد. اما عدم پذیرش به رفتارهای پرخاشگرانه، نافرمانی و مقاومت در برابر مراجع قدرت منجر می شود(۸۰).
مطالعات انجام شده بر روی والدینی که فرزندشان مشکل دارد، ملاحظه شده است که اغلب آنها از نظر سبک فرزندپروری و نظم و انضباط دارای ناهماهنگی هایی می باشند. اینگونه والدین در مقایسه با والدین هماهنگ ، بیشتر مایل به تنبیه کودکان خود هستند، به بیان دیگر، در خانواده ناهماهنگ نظم و انضباط همواره به شکل ناهماهنگی صورت می گیرد(۵۷).
آنچه مسلم است محیط خانوادگی یکی از مهمترین الگوهای ساختاری موثر در یادگیری رفتار از جمله پرخاشگری افراد است. محیط خانوادگی ناسازگار با مشاجره دائمی پدر، مادر و اعضای خانواده، آثار سوء در رفتار کودک باقی می گذارد. این آثار در سنین بلوغ و بزرگسالی به صورت عصیان، پرخاشگری، سرکشی از مقررات و قوانین اجتماعی در مردان و با بی تفاوتی، انزوا و گوشه گیری در زنان نمایان شده و منجر به رفتارهای ناسازگار و ناسالم در فرزندان می گردد(۸۱).
یکی دیگر از عوامل مهم و تاثیر گذار بر شیوه تربیتی و چگونگی رابطه والدین با کودکان و نوجوانان را حمایت اجتماعی و تعامل با دیگران می داند. تعاملات اجتماعی خانواده با اطرافیان می تواند استرس زا و یا منبعی برای حمایت عاطفی باشند. مشکلات و درگیری ها بین والدین با سایر نهادهای اجتماعی از جمله در ارتباط با پدر، مادر، برادر، خواهر و دوستان و حتی همکاران در محیط کاری همه و همه به محیط خانواده انتقال می یابد. چنانچه این مشغله ها می تواند به صورت جر و بحث و مشاجره میان زن و شوهر منجر گردد و در نتیجه بر کودکان اثرات منفی گذارند(۷۵). این در حالی است که چنانچه مدیریت روابط در برخورد با سایرین در مناسبات و تعاملات اجتماعی صورت گیرد می تواند استرس های ناشی از این روابط را کاهش داده و حتی موجبات آرامش و آسایش را فراهم آورد چرا که سیستم های اجتماعی چنانچه نقشی حمایتی داشته باشند خانواده و از همه مهمتر والدین را از آثار زیانبار وقایع استرس زا مصون می دارند(۸۲).
پژوهشگران دریافته اند که کودکان و نوجوانان پرخاشگر و تسلیم ناپذیر، تمایل دارند دنیا و اطرافیان خود را غیرقابل اعتماد و حتی ترسناک تصور کنند(۸۳). کودکان پرخاشگر به جای همکاری با دیگران همواره تصور می کنند که طرد شده اند و در نتیجه پرخاشگرانه عمل می کنند. در طول زمان اینگونه ادراک ها در مقابل تغییرات مقاومت می کنند، زیرا کودکان پرخاشگر به این قبیل ادراک ها آگاهی ندارند و تحت تاثیر محتوای افکار و فراینده های اسنادی در دسترس قرار می گیرند(۵۷).
در مطالعات طولی نشان داده شده است که نوجوانان پرخاشگر، همان کودکانی هستند که در ۱۸ ماهگی، دلبستگی نا ایمن داشته اند در حالیکه که گوشه گیرها عمدتا” جزو گروه دلبستگی اجتنابی بودند(۸۴). کودکان دارای دلبستگی ایمن، روابط بین فردی بهتری از خود نشان داده اند. به طور کلی می توان با اطمینان بیان کرد که دلبستگی اضطرابی در دوران طفولیت، با خطر بالای مشکلات رفتاری- اجتماعی و هیجانی به خصوص پرخاشگری در نوجوانان رابطه دارد ( ۸۵).
دلبستگی پیوند عاطفی عمیقی است که با افراد خاص در زندگی خود برقرار می کنیم، به طوری که وقتی با آنها تعامل میکنیم، احساس نشاط کرده و هنگام استرس از این که در کنار آنها هستیم، احساس آرامش می کنیم(۸۶). به عبارت دیگر، دلبستگی یک رابطه نزدیک عاطفی است که در آن رابطه، شخص احساس امنیت می کند(۸۷). کودکان از نیمه دوم اولین سال زندگی، به افراد آشنایی که نیازهای آنان را برآورده می کنند، دلبسته می شوند. فروید اولین کسی بود که بیان داشت، پیوند عاطفی کودک با مادر، پایه و اساس تمامی روابط بعدی اوست، اما نظریه روانکاوی، تغذیه را شرط اولیه پیوند عاطفی نوزاد با مادر می داند(۸۸).
بالبی بیان داشت که کودک انسان، مانند بچه حیوانات، از یک رشته رفتارهای فطری برخوردار است که به نگه داشتن والد نزدیک او، کمک می کند. بدین ترتیب، امنیت کودک و تغذیه او را تضمین می کند. بالبی معتقد است که تغذیه پایه و اساس دلبستگی نیست، بلکه خود پیوند دلبستگی، مبنای زیستی قدرتمندی دارد که میتوان آن را در بستر تکامل بهتر شناخت. بستری که بقای گونه در آن، اهمیت زیادی دارد(۸۶).
دلبستگی در چهار مرحله رشده کرده و ایجاد می شود. عقیده بالبی کودکان در نتیجه تجربیات خود در طول این چهار مرحله، پیوند عاطفی با ثباتی با مراقبت کننده خود برقرار می کنند. تفاوت در پاسخ های مشخص و کوتاه مدت تغییر میدهد و به تدریج تغییرات پایدار و فراگیر در عملکرد سیستم دلبستگی ایجاد می کند. این تاثیرها در حافظه بلندمدت شخص ذخیره شده و این دانش ذخیره شده مدلهای کارکردی درون روانی یا مدلهای بازنمایی ذهنی را تشکیل می دهد. این بازنمایی درونی جزء مهمی از شخصیت می شود و به صورت تصویر ذهنی، الگو یا راهنمایی برای کلیه روابط صمیمی در آینده می شود(۸۷).
تحقیقات طولی اخیر تاثیرات طولانی مدت شیوه تربیتی والدین در دوران نوپایی و کودکی را در دلبستگی بزرگسالان تایید کرده اند. ثبات، تدوام و پیوستگی دوران کودکی تا بزرگسالی ۶۴ درصد گزارش شده است(۸۴).
دلبستگی ایمن و ناایمن بر حسب مدل های کارکرد درون روانی که اشخاص درباره خود و دیگران رشد می دهند، فهمیده می شود. این مدلها، بازنمایی های کلی از خود و دیگران، هستند که کودکان آنها به عنوان راهنما در تعبیر و تفسیر حوادث و شکل دادن تجارب خود در روابط انسانی به کار می برند. کودکان با مراقبان حساس و پاسخ ده، نتیجه خواهند گرفت که مردم قابل اعتماد هستند و آنان نیز ارزشمند و دوست داشتنی اند، در نتیجه یک مدل کارکرد درون روانی مثبت از خود و دیگران در خود رشد می دهند. و با مراقبان غیرحساس، بی اعتنا یا سواستفاده گر، نتیجه خواهند گرفت که مردم غیرقابل اعتماد اند و آن ها نیز بی ارزش هستند، در نتیجه یک مدل کارکرد درون روانی منفی از خود و دیگران در خود رشد می دهند(۸۹).
در دوران نوجوانی تغییرات و تحولات پیچیده ای در روابط والدین و نوجوانان رخ می دهد. اگرچه برخی مطالعات نشان داده اند که دلبستگی به هر دو والد با فرایند رسش و بلوغ کاهش می یابد. آلن سیستم دلبستگی در نوجوانی را در چهارچوب تحولی مورد بررسی قرار داد. او تشریح کرد که نوجوانی به عنوان دوره ای است که همراه با تغییر و تحولات عمیق هیجانی، عاطفی، شناختی و سیستم رفتاری که در حیطه روابط دلبستگی رخ می دهد. نوجوان به تدریج از فردی که به عنوان دریافت کننده مراقبت بود، تحول یافته و تبدیل به یک بزرگسال با کفایت و یک مراقب بالقوه می گردد(۹۰). رشد قابل توجه مکانیسم تصحیح کننده هدف، در نوجوانی در زمینه روابط والدین – فرزند، زمینه برای پیدایش یک از مهمترین تحولات نوجوانی را فراهم می نماید و آن کاهش اتکاء به والدین و چهره دلبستگی می باشد. این تحول، بازتاب کاهش وابستگی به والدین می باشد و به معنی نادیده گرفتن و کم اهمیت دانستن این روابط از سوی نوجوان محسوب نمی شود(۱۱). فرایند تحول دلبستگی در نوجوانی تفاوت اندکی با دلبستگی در کودکی دارد. زیرا در اوایل نوجوانی آنها در شرایطی که با استرس و تنیدگی مواجهه می شوند، توجه خود را به والدین معطوف می دارند. سیستم اکتشافی در نوجوانی در مقایسه با سیستم دلبستگی از تقدم بیشتری برخوردار است. رفتار خود مختاری و استقلال جویی نوجوانان تا حدودی بر گرفته از سیستم اکتشافی وی می باشد که در برخی مواقع، توانایی سیستم دلبستگی به والدین را کاهش می دهد. از این رو، نوجوان در صدد یک زندگی همراه با عدم وابستگی عاطفی به والدین می باشد(۸). پژوهشگران تاکید فراوان بر این دارند که ، سازمان دلبستگی تا حدودی آشکار کننده کیفیت روابط نوجوانی و پیامدهای آن می باشد(۹۱).براساس نظر بالبی نوجوانان دارای سه سبک دلبستگی ایمن، اجتنابی و مضطرب هستند.
افراد با دلبستگی ایمن:
با اعتمادی که به چهره دلبستگی (والدین، همسر، و سایر افراد) دارند همواره به نحو یکسان با وی رفتار می نمایند. از نگاه آنها چهره دلبستگی، در شرایط تهدید آمیز فردی موثر و قابل اطمینان خواهد بود. افراد دلبسته ایمن پنجاه و پنج درصد از جمعیت کلی جهان را تشکیل میدهند(۹۲). افرادی که دارای این سبک هستند کمتر از خطرات می ترسند چون در موقعیت های خطرزا خود را تنها احساس نمی کنند .و تمایل به ایجاد ارتباط صمیمانه و مثبت با دیگران دارند و نسبت به دنیا و دیگران اعتماد دارند. بنابراین دلبستگی ایمن منعکس کننده قوانینی است که به فرد اجازه می دهد اضطراب را بشناسد و برای دستیابی به تسلی و حمایت به سوی دیگران برگردد (۵۷) .کوبک وسیری در مطالعه خود نشان داده اند که والدین ایمن برای دلبستگی ارزش قائلند و به اهمیت ارتباطات دلبستگی معتقدند.آنها خاطرات مربوط به دلبستگی خود را که بطور معمول خاطراتی مثبت هستند به راحتی یاد می آورند(۸). پژوهش های دیگری نشان داده که مادران کودکان سبک دلبستگی ایمن تماسهای عاطفی بیشتری با فرزندان خود دارندو در جریان رفتار کودک خود دخالت نمی کنند وتماسهای چشمی بیشتری باآنها برقرار می کنند(۶۴).اینورث بیان می کند والدینی که در رفتار خود با فرزندشان ثبات دارند همواره هماهنگ عمل می کنند. الگوی رفتاری آنها از نظر کودک قابل پیش بینی بوده و دارای کودکانی ایمن هستند(۵۷).
افراد با سبک دلبستگی اجتنابی :
در اغلب موارد، دارای تجاربی همچون روابط غیر صمیمانه و از هم گسسته و توام با بی اعتمادی با افرادی که در جریان زندگی به آنها نیازمند بوده اند، می باشند. در شرایط تهدید آمیز به جهت قطع ارتباط با افرادی که در این مواقع یاری رسان آنها بوده اند، لذا ناگزیر می شوند که به خود متکی گردند. آنها اغلب دارای تجاربی همچون بی مهری و کنترل های سخت و شدید از سوی دیگران بوده اند. چنین افرادی به عنوان افرادی رقابت جو، سرد و بی احساس توصیف می شوند(۹۱).پژوهشگران نشان داده اند که کودکان اجتنا بی ، حضور الگوی دلبستگی را نادیده می گیرند و با بی توجهی که نسبت به او نشان می دهند سعی در کاهش تضاد با الگوی دلبستگی خود دارند زیرا او همواره کودک را طرد کرده وحساسیتی نسبت به درخواست کودک نداشته است .بنابراین اجتناب کودک از شخصی که او را طرد می کند، می تواند ارزش سازگاری کوتاه مدت داشته باشد . بدین ترتیب کودکان اجتنابی ، اهمیتی برای ارتباطهای دلبستگی قائل نیستند(۹۳). بررسی های دیگر در مورد افراد اجتنابی نشان داده که این افراد خود و الگوی دلبستگی خود را بصورت آرمانگرایانه ای توصیف می کنند و هیچ نقصی را در مورد خود نمی پذیرند واین یک حالت اجتنابی دفاعی است .زیرا این افراد به میزان زیادی تجارب امتناع از سوی چهره دلبستگی خود دارند. همچنین به صورت وسواسی سعی می کنند به خود اعتماد داشته باشند تا بتوانند بی میلی را که نسبت به دیگران احساس می کنند را جبران کنند (۹۱). در مطالعه دیگری کودکان و نوجوانان اجتنابی از نظر اجتماعی منزوی بوده و فاقد ادراک حساسیت بین فردی هستند و نیز در تعاملهای اجتماعی شایستگی های کمتری داشته اند (۸).
افراد دارای سبک اضطرابی- دوسوگرا:
کسانی هستند که دیگران مایل نیستند آنقدر که آنها دوست دارند با آنها رابطه نزدیک داشته باشند. آنها اغلب نگران هستند که همسرشان واقعا آنها را دوست نداشته باشد یا نخواهد که در آینده با آنها زندگی کند. آنها مایلند که با بعضی افراد کاملا یکی شوند ولی این خواسته بعضی اوقات باعث ناراحتی و دوری مردم از آنها می شود(۹۴) .
پژوهشگران دریافته اند که رفتار کودکان و نوجوانان با کیفیت یا امنیت دلبستگی آنها با مراقبان اولیه شان ارتباط دارد؛ به عبارت دیگر، کودکان نوپایی که در دوران دلبستگی احساس ناایمنی می کرده اند، احتمال دارد از نظر پذیرش، نزدیکی و راحتی با مادر یا مراقبانشان با مشکلاتی روبرو باشند(۹۵). احتمالا آن گروه از کودکانی که در دوره رابطه دلبستگی برای تنظیم عواطف خود یاری نشده اند ، مشکلات رفتاری بیشتری دارند، نتوانسته اند روش های موثر برای مهار محرک ها و عواطف را فراگیرند. تحقیقات نشان داده است که کیفیت یا امنیت دلبستگی با کیفیت تعامل های اولیه کودک با مراقبش ، عدم حساسیت والدین و طرد کودک از سوی والدین ارتباط دارد.(۵۷).
والدین نخستین و مهم ترین نقش را در دلبستگی فرزندان دارند و نوع دلبستگی فرزندان به عنوان جزء مهمی از شخصیت، تعاملات بعدی آنها را تحت تاثیر قرار می دهد. اینکه والدین چه شیوه تربیتی داشته باشند نتایج کاملا متفاوتی برای دلبستگی فرزندان خواهد داشت(۹۶).
بامریندمعتقد است، شیوه های تربیتی والدین می توانند براساس دو مشخصه، توقع و پاسخ دهی طبقه بندی شوند. توقع، به کنترل رفتاری اشاره دارد؛ بدین معنا که والدین از فرزندان خود انتظار رفتارهای پخته دارند، آنها را کنترل و بر اعمالشان نظارت می کنند. پاسخ دهی به والدینی گرم، با محبت و حمایت کننده اشاره دارد، بدین معنا که والدین گرمی عاطفی و پذیرش نشان می دهند و خود را در کارهای کودکان درگیر می کنند(۸۸).
تاثیر شیوه های تربیتی والدین در فرزندان در تمام مراحل رشد تداوم دارد. شیوه تربیتی والدین یک شاخص معتبر از عملکرد والدینی را ارائه می دهد که بهزیستی کودک را در میان طیف گسترده ای از محیط ها و جوامع متفاوت پیش بینی می کند. توقع و پاسخ دهی والدین از عناصر مهم والدینی هستند. پاسخ دهی والدین، کفایت اجتماعی و عملکرد روانی-اجتماعی را پیش بینی می کند و توقع والدین با شایستگی، ضابطه مند بودن و کنترل رفتاری رابطه دارد(۸۹).
ون آیزندرون و بکرمن-گرانینبرگ(۱۹۹۷) معتقدند که شیوه مراقبتی والدین ، پیش بینی کننده مستقیم الگوی دلبستگی در کودک است. والدین پاسخ ده و حساس به نیازهای کودک، الگوی دلبستگی ایمن در کودک ایجاد می کنند و والدین سرد و غیرحساس به نیازهای کودک، الگوی دلبستگی ناایمن در کودک ایجاد می کنند(۹۷).
سبک های والدینی توصیف شده بوسیله بامریند و مکوبی و مارتین توصیفی از رشد سبک های دلبستگی متفاوت را ارائه میدهند(۹۸). سطح پایین گرمی و محبت، مراقبت نامنظم، طرد و اعتقاد به تنبیه والدین با دلبستگی ناایمن رابطه دارد. حساس بودن، پذیرش و ثبات هیجانی مادر با دلبستگی ایمن کودک رابطه دارد(۹۲).
والدین بی اعتنا در کودکان خود دلبستگی اضطرابی، پرخاشگری، ترس، ناامیدی و خشونت ایجاد می کنند. این کودکان بدترین بازده را در شایستگی شناختی یا اجتماعی، عملکرد تحصیلی و سلامتی روانشناختی دارند. همچنین، رفتارهای مخاطره آمیز و سوء مصرف مواد دارند(۹۹). کودکان والدین آزادگذار، عزت نفس بالاتری دارند، اما انگیزه پیشرفت پایین، عملکرد ضعیف در مدرسه و میزان بالای مشکلات رفتاری و مصرف مواد نیز دارند. (۱۰۰). بامریند بیان کرد که کودکان والدین آزادگذار مضطرب و ناپخته هستند و خودکنترلی و خوداتکایی پایین دارند(۸۹). نیل و فریک در مطالعه ای نشان دادند که شیوه تربیتی اقتداری با دلبستگی ایمن رابطه دارد و شیوه تربیتی استبدادی و آزادگذار با دلبستگی ایمن رابطه ای ندارد. نتایج این مطالعه نشان داد که ۷۰ درصد کودکان با شیوه تربیتی مقتدر، ۱۲ درصد کودکان با شیوه تربیتی مستبد و صفر درصد کودکان با شیوه تربیتی آزادگذار، دلبستگی ایمن دارند(۱۰۱). پولک در سال ۲۰۰۷ نشان داد که شیوه های تربیتی مقتدر تاثیر مثبت بر سبک دلبستگی ایمن وشیوه تربیتی آزادگذار اثر مثبت بر سبک دلبستگی ناایمن فرزندان دارد(۹۲).
از سوی دیگر، کودکان با دلبستگی ناایمن، مستعد خطر برای رشد دادن یک مدل از خود به عنوان دوست نداشتنی و یک مدل برای دیگران به عنوان غیرقابل اعتماد هستندو یک طرح واره شناختی است که تعاملات بعدی کودک را در زندگی تحت تاثیر قرار خواهد داد. بدین ترتیب، تجارب والدینی نامناسب منجر به دلبستگی ناایمن شده و این نوع دلبستگی موجب نگرش های غیرعادی و نابهنجار می شود(۱۰۲)، از طرف دیگر، وقتی این گونه آسیب پذیری های شناختی فعال می شود، به طور نامناسبی حس خود در فرد را تحت تاثیر قرار می دهد. چنین کاهشی در حس خود(عزت نفس) انتظار می رود فرد نسبت به مصرف و سوء مصرف مواد ، آسیب پذیر شود(۱۰۰).
مروری بر مطالعات انجام شده
مطالعه و بهره گیری از پژوهش های مرتبط با موضوع مورد تحقیق نه تنها در شناسایی جنبه های مختلف موضوع مورد مطالعه مفید خواهد بود، بلکه مسیر فعالیت های پژوهشی آینده را روشن می سازد(۹۱). مطالعات زیادی در زمینه میزان پرخاشگری در سبک های دلبستگی انجام شده است که از میان آنها به آن دسته از بررسی هایی اشاره می گردد که ارتباط بیشتری با موضوع مورد مطالعه دارند. هر کدام از مقالات پژوهشگر را در چگونگی اجرای مراحل مختلف پژوهش یاری داده اند.

 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی

 

برای