رویکردهای نظری در سلامت روانی

رویکردهای نظری در سلامت روانی

 

انجمن ملی بهداشت روانی آمریکا[1] ویژگی های افراد دارای سلامت روانی را در دو طبقه اساسی: (1) احساس رضایت و آسودگی در مورد خود، و (2) احساس رضایت درباره دیگران و توانایی انجام امور زندگی دسته بندی کرده است. از این دیدگاه، سازگاری فرایندی پیوسته است که نیاز به ساختن دارد. چون سازگاری یک رفتار همگن فردی است که سایر اعضای جامعه نیز می توانند نمودهای آن را در شخص بازشناسی کنند (پاتاک[2]، 1990). بنابراین، سلامت روانی صرف فقدان اختلال یا بیماری روانی نیست بلکه شامل وجود عوامل مثبت مانند امیدواری، عزت نفس و شادکامی است (ریف و سینگر[3]، 1998). بنابراین، سلامت روانی یک فرایند رشدی[4] به شمار می آید که چگونگی پیدایش و تحول آن تحت تاثیر شرایط اجتماعی و فردی افراد در طی رشد می باشد.

 

 

 

 

 

2-1-1- رویکرد روانکاوی

از دیدگاه روانکاوی[5]، مشکلات انسان در گذشته ریشه دارند. تثبیت ها[6] و نیروگذاری های روانی[7] ناپخته در گذشته منجر به جستجوی الگوهای ارضا کننده لیبیدویی[8] نامتناسب می­شوند. این الگوهای نامناسب نیز موجب محرومیت، اضطراب و یکدندگی فرد در آینده می­شوند و مانع کوشش او برای کسب رضایتمندی متناسب می­شوند. ضربه اولیه مانع هدایت و کنترل غرایز به شکل پخته و معقول می­شوند. من برتر[9] سخت گیر هر گونه بیان غرایز را مهار می­کند و  فرد را تحت فشار قرار می­دهد تا بخش اعظم انرژی روانی خود را صرف نگهداری این مهارها کند. چنین افرادی انرژی اندکی را صرف پرداختن به واقعیت می­کنند. بنابراین، به نظر فروید سلامت روانی- شناختی یک ایده آل است نه یک هنجار آماری (خدارحیمی، 1374). به عقیده فروید ویژگی­های خاصی برای سلامت روان شناختی ضرورت دارد. نخستین ویژگی خودآگاهی است. به نظر فروید، خودآگاهی برای سلامت روان شناختی کفایت کننده نیست. به عقیده وی، انسان متعارف کسی است که مراحل رشد روان جنسی را با موفقیت گذرانیده باشد و در هیچ یک از مراحل بیش از حد تثبیت نشده باشد. فروید در حیطه روان شناسی نامتعارف افراد را به دو گروه روان نژند[10] و روان پریش[11] تقسیم کرد و هسته مرکزی بیماری روانی را اضطراب[12]
می­داند. به عقیده فروید نوع مکانیزم­های دفاعی[13] مورد استفاده افراد سالم، روان نژند و روان پریش متفاوت است (خدارحیمی،1374 ، دوراند و بارلو[14]، 2010 ).

 

2 -1-2 رویکرد زیست شناختی

طبق رویکرد زیست شناختی[15] در سلامت روانی، همه رفتارهای غیر انطباقی ناشی از اختلال عملکرد یا ساختار بدن است. تبیین چنین اختلالی یا نقص موروثی است یا نقص ناشی از آسیب یا عفونت قبل یا بعد از تولد، یا کژکاری[16] کم و بیش فیزیولوژیکی حاصل از بعضی شرایط که در زمان خاصی ظاهر می­شوند (ساراسون و ساراسون[17] ، 1988). گرچه در حال حاضر، اثبات این موضوع که آسیب به سلول­های مغزی سبب ایجاد چنین بیماری می­شود، در حد یک فرضیه و شاید یک گمان علمی است. ولی این که  چه عواملی باعث می­شود تا این گمان علمی همچنان پا برجا باشد ناشی از پژوهش­هایی است که درباره رابطه جسم و رفتار در نوع انسان انجام شده است (ساراسون و ساراسون، 1988). هسته اصلی نقطه نظر زیست شناختی نتیجه یافته­هایی است که در مورد رابطه بین عفونت­ها و نواقص بدنی با رفتار پریشان و مختل وجود دارد. زیرا پژوهش های بالینی و همه گیر شناسی تاثیر  برخی ازعوامل روانشناختی ناب برسلامت جسمانی انسان را به اثبات رسانیده­اند (خدارحیمی،1374 ، دوراند و بارلو، 2010 ).

 

2-1-3-رویکرد روانی اجتماعی

 رویکرد روانی – اجتماعی[18] رفتار غیر انطباقی را حداقل تا حدی به عنوان نقصی در نظام حمایت اجتماعی[19] فرد می­بیند. می­توان گفت شرایط محیطی و ویژگی­های فردی با هم تعامل می­کنند یا ترکیب می­شوند تا محصولی خاص، یعنی رفتار فرد ایجاد شود (ساراسون و ساراسون، 1988). رویکرد روانی-اجتماعی در سلامت روانی بیشتر بر تعامل فرد و جامعه استوار است. برای نمونه، بنا بر نظریه آدلر[20] فرد دارای سلامت روان مطمئن و خوشبین است و ضمن پذیرفتن اشکالات خود، در حد توان اقدام به رفع آنها می­کند. همچنین فرد سالم در زندگی هدفمند و غایت مدار است و اعمال او مبتنی بر تعقیب این اهداف است. غایی ترین هدف شخصیت سالم به عقیده آدلر تحقق “خویشتن[21]” است. از ویژگی­های دیگر سلامت روان شناختی در نظریه آدلر این است که فرد سالم به طور مرتب به بررسی ماهیت اهداف و ادراک خویش می­پردازد و اشتباهاتش را برطرف می­کند. در رویکرد روانی– اجتماعی نسبت به سلامت روان، فرد سالم از اشتباهات اساسی پرهیز می­کند و اشتباهات اساسی شامل تعمیم مطلق، اهداف نادرست و محال، درک نادرست و توقع بی­مورد از زندگی، تقلیل یا کاستن ارزشمندی خود، ارزش­ها و باورهای غلط می­باشد. به عقیده اریکسون[22] سلامت روان شناختی اصولا نتیجه عملکرد قوی و قدرتمند “من” است. من عنوان و مفهومی است که نشان دهنده توانایی یکپارچه سازی اعمال و تجارب شخص به صورت انطباقی و سازشی است (خدارحیمی،1374 ، دوراند و بارلو، 2010 ).

 

 

 

 

2-1-3-رویکرد انسان گرایی

در رویکرد انسان گرایی[23]، به نظر آلپورت[24] روان نژندی پیامد نقصان و کمبود سلامت روانی است. به نظر آلپورت، نوعی تفاوت کیفی به وسعت یک اقیانوس بزرگ بین شخصیت سالم و روان نژند وجود دارد (خدارحیمی، 1374). بر عکس، رفتار افراد سالم جهت گیری خود آگاهانه دارد و با بینش[25] و بصیرت و خود مختاری همراه است و انگیزش این افراد بیشتر در آینده ریشه دارد. آلپورت معیار سلامت روان شناختی را “امنیت عاطفی[26]” می­نامد. چون شخص بالغ می­تواند محرومیت­ها و تحریکات غیر قابل اجتناب زندگانی را بدون از دست دادن وقار و متانت تحمل نماید. همچنین در رویکرد انسان گرایی، به عقیده راجرز “آفرینندگی” مهمترین میل ذاتی انسان سالم است. همچنین شیوه­های خاصی که موجب تکامل و سلامت خود می­شوند به میزان محبتی بستگی دارد که کودک در شیرخوارگی دریافت کرده است. “ارضای توجه مثبت غیر مشروط[27]” و دریافت محبت غیر مشروط و تایید دیگران برای رشد و تکامل سلامت روانی فرد با اهمیت است. به عقیده وی شخصیت سالم یک فرایند است نه یک حالت، مسیر است نه مقصد. به عقیده وی شکوفایی خود نیازمند با شهامت بودن و غوطه ور شدن در جریان زندگی است. چنین افرادی آمادگی تجربه را دارند و لذا بسته نیستند، انعطاف پذیرند و حالت تدافعی ندارند و از بقیه انسان ها عاطفی ترند (خدارحیمی، 1374). مازلو[28] انگیزش شخصیت سالم و بیمار را متفاوت می­داند. به نظر وی انگیزش شخصیت سالم، فرا انگیزش[29] است. لذا افراد خواستار خودشکوفایی سعی و تلاش ندارند بلکه تکامل می­یابند. در حالی که افراد ناسالم تحت تاثیر ” نیازهای کمبود[30] ” هستند ولی افراد سالم تحت تاثیر ” نیازهای بودن[31] ” هستند (خدارحیمی، 1374).

 

2-1-4- رویکرد شناختی

در رویکرد شناختی نسبت به سلامت روان تاکید اساسی و عمده متوجه فرایندهای درونی است. البته رویکرد شناختی بر این تاکید دارد که افراد چگونه اطلاعات را کسب کرده و تفسیر می­کنند و آنها را برای حل مشکلات بکار می­گیرند (کاپلان و سادوک[32]، 1988). برای نمونه، کلی[33] بر نقش سازه­های شخصی[34] به عنوان علل واکنش­های هیجانی تکیه می­کرد. بنابراین، کلی معتقد بود که شناخت پیش از هیجان روی می­دهد (ساراسون و ساراسون، 1988). به نظر کلی، افراد سالم خواهان ارزیابی سازه­های شخصی خود هستند و درستی نوع تعامل خود را با دیگران آزمایش می­کنند (خدارحیمی، 1374). آلیس[35] یکی دیگر از نظریه پردازان دیدگاه شناختی، در پیدایش بیماری روانی یا سلامت روان شناختی هر سه عامل فیزیولوژیکی، اجتماع و روان شناختی را مورد توجه قرار می­دهد. به نظر او عدم سلامت روانی انسان از تمایلات ذاتی و نامطلوب هر انسان برای نیاز مفرط به برتری از دیگران و همه فن حریف شدن، توسل به عقاید احمقانه و بدبینانه، پرداختن به تفکرات و آرزوها، توقع خوش رفتاری و خوبی مداوم از دیگران، محکومیت خویشتن و تمایلات عمیق به زودرنجی و آشفتگی ناشی می­شود (خدارحیمی،1374 ، دوراند و بارلو، 2010 )..

مطلب مرتبط :   تشویق درست، برگ برنده والدین جهت اموزش مسولیت

 

2-1-5- رویکرد رفتاری

رویکرد رفتاری نیز برای مفهوم سلامت روان بر اساس یادگیری[36] استوار است. گروه اول ظریات رفتاری معتقد است رویدادهای پنهان مثل افکار و احساسات رفتار به حساب نمی­آیند. این گروه به رهبری اسکینر[37] معتقدند تنها با کنار گذاشتن همه امور مربوط به فرایند درون می توان رویکردی کاملا علمی نسبت به رفتار داشت. این رویکرد محیط گرایانه محض، تبیین رفتار را تنها بر رویدادهای مشاهده شده پایه می گذارد. ولی از دید نظریه پردازان گروه دوم که موسوم به نظریه پردازان یادگیری اجتماعی[38] هستند، عقیده بر این است که عواملی چند با یکدیگر تلفیق می­شوند تا رفتار اجتماعی را شکل دهند و اثر تجارب یادگیری را تعدیل کنند. هرچند نظریه پردازان یادگیری اجتماعی معتقدند رویدادهای ناآشکار به صورت واسطه­های بین محرک خارجی و رفتار آشکار عمل می­کنند، اما ماهیت این فرایند روشن نیست (کاپلان و سادوک، 1988). بنابراین، سلامت روانی و انسان سالم به عقیده اسکینر معادل با رفتار منطبق با قوانین و ضوابط جامعه است و چنین انسانی وقتی با مشکل روبرو می شود از طریق شیوه اصلاح رفتار[39] برای بهبودی و بهنجار کردن رفتار خود و اطرافیانش بطور متناسب استفاده می­جوید تا وقتی که به هنجار پذیری اجتماعی برسد (خدارحیمی، 1374). حال آن از دیدگاه رویکرد یادگیری اجتماعی – شناختی[40]، هرگونه واکنش به شرایط اجتماعی و فیزیکی تابع یادگیری الگویی و مشاهده غیر مستقیم یا غیر مستقیم است. بدیهی است این فرایند الگوسازی[41] شامل مراحل: توجه، یادسپاری، بازآفرینی و ارزیابی است (سیف، 1385).

2-1-6-روان شناسی مثبت نگری  رویکرد

روان شناسی مثبت نگری[42] دربهداشت روانی دوعامل اصلی خطرآفرین وحمایت آفرین در اقشار مختلف جامعه تاکید دارد. سازه خطرآفرین ابتدا از مطالعات همه گیر شناسی سرچشمه گرفت که هدف آن شناسایی همبستگی های آماری عوامل مرتبط با بیماری ها واختلالات بوده است .عوامل خطرآفرین را می توان به دونوع فردی یا محیطی دسته بندی کرد که با افزایش احتمال رخداد پیامدهای منفی در رابطه است. درحالی که عوامل حمایت گر شامل زمینه های فردی ومحیطی است که توانایی شخص را برای مقاومت در برابر رویدادهای خطرآفرین و عوامل فشارزای روانی افزایش می دهد، وموجب شایستگی وسازگاری می گردد. به همین دلیل دو عامل خطرآفرین وحمایت گر نشانگر اصلی احتمال رخداد مشکل به شمار می آیند وبرای پیش بینی پیامدهای حمایت های خاص سودمند هستند (دورلاک[43]، 1997).

با این که عوامل خطرآفرین وحمایتگر اطلاعات عمومی برای شروع مداخله را در اختیار می گذارند، ولی شناخت فرآیندها یا سازوکارها نیزکمک می کند تابتوانیم موقعیت ها را ازجهت این دو عامل بهتر مورد توجه وکنکاش قراردهیم. ازطرفی باید توجه کرد فقدان عامل خطرآفرین به معنای وجودعامل حمایت گری نیست، بلکه عامل حمایتگر وقتی وجود دارد که عامل خطرآفرین نیز وجود داشته باشد.در واقع ،عامل حمایت گر زخم پذیری[44] فرد نسبت به عامل خطر را می کاهد ولی توانایی اورا درسایر زمینه ها افزایش نمی دهد. بنابراین، منابع حمایتی یا کمک های رشدی مسئول افزایش پیامدها هستند و شاخص شایستگی گروه های مختلف سنی به شمار می آید. منابع رشدی شامل ارکان پدیدآورنده گسترش سلامتی وبهزیستی در گروه های سنی است (اسکلیز و لفرت[45]، 1998). به همین دلیل، پیشگیری[46] ازمشکلات روانی به عوامل پیشگیری و رشد مثبت بستگی دارد. هرچند الگوی پیشگیری از سده 1900 آغاز شده است (خدارحیمی و بیت مشعل، 1380)، ولی جنبش پیشگیری نوین درخصوص بهداشت روانی به 20 تا 25  سال قبل برمی گردد. مفهوم پیشگیری ازبهداشت عمومی ورویکردهای همه گیر شناسی برای  پیشگیری از بیماری ها پدیدآمده است و به تدریج وارد حوزه  بهداشت روانی گردیده است. این رویکرد بنیان بسیاری از برنامه های مداخله ای و  یاری رسانی به گروه های مختلف سنی در کشورهای پیشرفته است (دورلاک،1997). ازدیدگاه تاریخی پیشگیری در سه سطح نخستین، دومین و سومین دسته بندی شده است. پیشگیری نخستین به جلوگیری از رخداد زودرس یا اولیه یک مشکل درجامعه طبیعی مربوط می شود .پیشگیری دومین شامل ارائه خدمات ومداخله به کسانی است که علائم اولیه اختلالات را نشان می دهند. در حالی که پیشگیری سومین شامل کاهش اختلال در بین گروهی از افراد است که قبلا مشکل را تجربه کرده اند (خدارحیمی و بیت مشعل، 1380). از دیدگاه برنامه ریزی، دو راهبرد در الگوی پیشگیری برای کاهش و حذف عوامل خطرآفرین و افزایش عوامل حمایت گر وجود دارد. این دوراهبرد شامل نقاط قوت ومهارت ها یا شایستگی ها است که به گروه های هدف کمک می کند تا بهتر بتوانند با عوامل فشارزای روانی مقابله کنند و با مشکلات به چالش بپردازند (دورلاک،1997). به همین دلیل، فرض بر این است الگوی پیشگیری در قالب بوم شناختی[47] قابل اجراست. چون هردو عامل خطرآفرین وحمایت گر هم در درون افراد وهم در بین سطوح محیط حاکم برزندگی افراد همانند خانواده، گروه های همسالان ، مدارس و جامعه وجود دارند.

 

2-1-7- نظریه دو عاملی سلامت روانی

اغلب نظریات و پژوهش های مربوط به سلامت روانی بر اشکال متفاوت آسیب شناسی روانی تاکید کرده اند. ولی وضعیت سلامت روانی افرادی که علائم بالینی آسیب شناسی روانی را نشان نمی دهند به درجات مختلف نادیده گرفته شده است ( کیز[48]، 2002). با این وجود، الگوهای سنتی سلامت روانی بر اساس دو گروه عمده اختلالات روان شناختی درون ریزی و برون ریزی[49] در راهنمای آماری و تشخیصی بیماریهای روانی[50] دسته بندی شده اند ( انجمن روانپزشکی آمریکایی[51]، 2000). حال آن که در جهان معاصر بهزیستی فردی تنها به معنای فقدان بیماری یا اختلال و پیامدهای منفی همانند مشکلات رفتاری نیست ( داینر[52] ، 2000). ولی آسیب شناسی روانی نیز دارای دو طیف اساسی می باشد که یکی اختلالات برون ریزی مانند اختلال مقابله است و دیگری اختلالات درون ریز است که شامل افسردگی و اضطراب است ( جهودا[53]، 1958). بدیهی است چنین رویکردی در سلامت روانی بر اساس الگوی پزشکی سنتی از مفهوم سلامتی استوار است. چون فقدان آسیب شناسی روانی بهزیستی مثبت فرد را نشان می دهد (جهودا ، 1958).

در نظریه پردازی جدید از مفهوم سلامت روانی، رشد مثبت شامل شاخص های مثبت از قبیل: رضایتمندی از زندگی، احساس کنترل بر شرایط، امید واری، خودکارآمدی، عزت نفس و کیفیت روابط اجتماعی و بین فردی است ( لوپز و اسنیدر[54]، 2003). داینر، لوکاس و اویشی[55] (2002) عنوان کرده اند صرف فقدان بیماری معیاری متناسب برای توصیف وضعیت سلامت روانی فرد نمی باشد. چون میزان شادکامی و سازگاری مطلوب فرد را از لحاظ ابعاد رشد نشان نمی دهد. در همین راستا، داینر (2000) توجه به شاخص های مثبت را بخشی از روان شناسی مثبت نگر قلمداد کرده است که برای موفقیت برنامه های بهداشت روانی در هر جای دنیا ضروری است. ویلکینسون و والفورد[56] (1998) در یک نظریه پردازی جدید سلامت روانی را در دو مولفه بهزیستی یا سلامتی[57] و پریشانی[58] مورد توجه قرار داده اند. بنابر شواهد تجربی آنان، اضطراب و عواطف منفی به ایجاد پریشانی روانی منجر می شوند. ولی شادمانی و عواطف مثبت سازه بهزیستی را تشکیل می دهند. یافته های ناشی از آزمایش این الگو نشان می دهد سلامت روانی و اختلال روانی دو پیوستار در یک طیف هستند و وجود یکی از آنها نمی تواند به معنای عدم وجود الزامی بعد دیگر باشد. بنابراین، رویکرد مورد نظر ویلکینسون و والفورد (1998) می تواند زمینه رشد مثبت را فراهم سازد. این الگو نظری با رویکرد جهودا (1918) همخوانی دارد که عقیده داشت فقدان بیماری و اختلال گرچه برای احساس سلامت روانی لازم است ولی صرف وجود عدم بیماری معیار کافی برای سلامت روانی به شمار نمی آید. این نظریه به عنوان جایگزین الگوی پزشکی سنتی از سلامت روانی ارایه گردیده است ( روزر، اکلزر و اسماروف[59]، 2000). این نظریه هم شاخص های سنتی آسیب شناسی روانی را در بر می گیرد و هم به شاخص های مثبت بهداشت روانی می پردازد. در این نظریه، شاخص های مثبت شامل احساس کلی سلامت روانی یا میزان رضایتمندی از زندگی و میزان پریشانی یا استرس در روابط اجتماعی است.

مطلب مرتبط :   اثربخشی درمان بزرگسالان اختلال نارسایی توجه/فزون کنشی

در نظریه پردازی جدید از مفهوم سلامت روانی، الگوی تعالی طلبی[60] توسط کیز (2002) در حوزه مددکاری اجتماعی ارایه شده است و سلامت روانی را بر اساس وجود یا فقدان عواطف و عملکرد مثبت مفهوم سازی کرده است. به اعتقاد کیز (2002) کسانی که دارای سلامت روانی مثبت و کامل هستند افرادی هستند که دارای ویژگی های تعالی طلبی می باشند و با سطوح بالای بهزیستی روانی و عملکرد مثبت[61] مشخص می گردند. حال آن که افراد دارای سلامت روانی متوسط و افرادی که دارای سلامت روانی ناکامل هستند دارای عملکرد مثبت و بهزیستی بسیار پایین می باشند. این افراد زندگی خود را خالی و پوچ توصیف می کنند. سرانجام افراد دارای اختلال روانی و پژمردگی[62] این دو شاخص را در سطح حداقل ندارند و انواع نشانه های بالینی[63] را نشان می دهند.

در نظریه پردازی جدید از مفهوم سلامت روانی، الگوی عوامل حمایت گر[64] در مقابل افسردگی توسط پارک[65] (2003) برای بهداشت روانی افراد ارایه گردیده است. پارک (2003) معتقد است ترویج و گسترش سلامتی بهتر از درمان افسردگی است. به اعتقاد پارک (2003) به جای صرف درمان علائم افسردگی شناسایی عوامل حمایت گر در مقابل افسردگی در افراد می تواند زمینه رضایت بیشتر آنان از زندگی را فراهم سازد و چنین رویکردی مزایای عاطفی و اقتصادی بیشتری دارد. به اعتقاد پارک (2003) با ترویج سلامتی می توان از بروز میزان بالای افسردگی و اختلال روانی در زندگی جلوگیری کرد. در این الگو به غیر از ترویج احساس سلامتی ترویج سایر سازه های مثبت مانند امیدواری و کنترل بر رویدادها نیز دارای اهمیت پیشگیرانه بسیاری می باشند.

در نظریه پردازی جدید، برخی از نظریه پردازان سلامت روانی را بر حسب مدل های کمک جویی[66] برای انواع خدمات بهداشت روانی تبیین کرده اند. بنابر عقیده ایرالدی و همکاران (2006) الگوهای کمک جویی شامل چهار مرحله می باشند که عبارتند از: بازشناسی مسئله[67] یا مشکل، تصمیم گیری برای جستجوی کمک، انتخاب سرویس یا خدمات و الگوی بهره گیری از خدمات. با این وجود، ایرالدی و همکاران (2006) نشان داده اند روند کمک جویی کودکان برای سلامت روانی متاثر از دو عامل شبکه های اجتماعی[68] و نگرش نسبت به بهداشت روانی می باشد.

واقعیت این است که سلامت روانی و فرایند کمک جویی با ادراک و تشخیص مشکل توسط افراد شروع می شود. نظریه آستانه سلامت روانی تاکید می کند که آستانه افراد در مورد نوع نشانه های روانی و میزان شدت آن متفاوت است ( آرسیا و فرناندز[69]، 2003). طبق نظریه الگوی آستانه[70]، آسیب شناسی روانی نه تنها شامل رفتار واقعی افراد می شود بلکه از دریچه چشم جامعه نیز مورد بررسی قرار می گیرد ( وایز و همکاران[71]، 1998). طبق این نظریه فرهنگ[72] تعیین کننده آستانه پریشانی روانی و مشکلات روانی در افراد می باشد. بنابراین نظریه، دیدگاه افراد در فرهنگ های مختلف نسبت به آستانه و مرزهای مشکلات متفاوت است. بنابراین نظریه، متغیرهای فرهنگی در تعیین مرزهای مشکلات رفتاری و عاطفی افراد نقش اساسی ایفا می کنند. همچنین روش مواجهه[73] جامعه با آسیب شناسی روانی افراد نیز تحت تاثیر فرهنگ قرار می گیرد و دارای آستانه های متفاوتی است. طبق این نظریه، انواع خاصی از رفتارها و جنسیت افراد در تشخیص و شناسایی مشکلات روانی نقش مهمی دارد. طبق این نظریه، مشکلات یا اختلالات برون ریزی مانند پرخاشگری و کمبود توجه بیشتر موجب آشفتگی می شوند و به همین دلیل در این موارد افراد سریعاً برای درمان ارجاع می گردد ( هارتونگ و ویدیگر[74]، 1998، کینان و شاو[75]، 1997). سرانجام این نظریه نقش قومیت و  نژاد را در آستانه آسیب شناسی روانی افراد مورد تایید قرار داده است ( وایز و همکاران، 1988).

 

2-1-8- نظریه بوم شناسی

بنابراین نظریه، عوامل خطرساز و حمایت گر مختلفی بر وقوع آسیب شناسی روانی در افراد موثر است. طبق این نظریه، هم فرد و هم محیط در شکل گیری مشکلات رفتاری در افراد تاثیر گذار هستند. طبق این نظریه، عوامل درون فردی[76]، عوامل میان فردی[77]، جنسیت، مزاج[78]، رشد شناختی و مسایل مربوط به روابط اجتماعی و بازشناسی اجتماعی[79] در پیدایش مشکلات آسیب شناسی روانی تاثیردارند (سانسون و همکاران[80]، 1993، مک گی، پاتریج، ویلیامز و سیلوا[81]، 1991، کمپل[82]، 1990، پاترسون، دی پارشی و رامسی[83]، 1989).

با این وجود،  نظریه بوم شناسی تاکید می کند که شایستگی شناختی و اجتماعی[84] عوامل حمایت گر در مقابل رخداد اختلالات آسیب شناسی روانی هستند. چون ازطریق فراهم ساختن منابع روان شناختی[85] برای کنترل و مدیریت شرایط فشار زای روانی مانع بروز این اختلالات می شوند. همچنین شناخت اجتماعی ازطریق فرایند حل مشکل در شرایط اجتماعی موجب سازگاری رفتاری بهتر در افراد می گردد. ازسوی دیگر، ظرفیت درک و فهم روابط اجتماعی در افراد توانایی آنان را برای کنترل و مهار اختلالات آسیب شناسی روانی افزایش می دهد ( دودج[86]، 1993).

 

 

2-1-9-الگوی شخصی فرهنگی و ساختاری

الگوی شخصی، فرهنگی و ساختاری در سلامت روانی توسط تامپسون[87] (2006) ارایه شده است. این الگو برای درک سلامت روانی در حیطه های جامعه، فرهنگ عمومی و نگرش های افراد سودمند است. به اعتقاد تامپسون (2006) سلامت روانی نیز همانند سایر رفتارهای آدمی از محیط فرهنگی حاکم بر زندگی آدمیان تأثیر می پذیرد.  به همین جهت، احساس سلامت روانی نیز از تأثیر باورها، نگرش ها و رفتارهای کلیشه ای و پیشداورانه در امان نیست

[1]  American Mental Health National Association (AMHA)

[2]  Pathak

[3]  Ryff and Singer

[4]  Developmental

1  Psychoanalysis

[6]  Fixations

[7]  Cathaxis

[8]  Libido

[9]  Superego

[10]  Neurosis

[11]  Psychosis

[12]  Anxiety

[13]  Defense mechanisms

[14]  Durand and Barlow

[15]   Biological

[16]  Dysfunction

[17]   Sarason and Sarason

[18]  Psychosocial

[19]  Social support

[20]  Adler

[21]  Self

[22]  Erikson

[23]  humanism

[24]  Allport

[25]  insight

[26]  emotional security

[27]  unconditional positive regard

[28]  Maslow

[29]  meta motivation

[30]  deficit needs

[31]  being needs

5  Kaplan and Sadock

[33]  Kelly

[34]  personal constructs

[35]  Ellis

[36]  learning

[37]  Skinner

[38]  social learning

[39]  behavior modification

[40]  social cognitive learning

[41]  modeling

[42]  positive psychology

[43]  Durlak

[44]  vulnerability

[45]  Scales and Leffert

[46]  prevention

[47]  ecological

[48]  Keys

[49]  internalize and externalize

[50]  Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders

[51]  American Psychiatric Association (APA)

[52]  Diener

[53]  Jahoda

[54]  Lopez and Snyder

[55]  Diener, Lucas and Oishi

[56]  Wilkinson and Walford

[57]  health

[58]  distress

[59]  Roeser, Eccles and Smaroff

[60]  flourishing

[61]  positive performance

[62]  languishment

[63]  clinical symptoms

[64]  protective factors model

[65]  Park

[66]  help seeking

[67]  problem recognition

[68]  social networks

[69]  Arcia and Fernandez

[70]  threshold model

[71]  Weisz et al

[72]  culture

[73]  encounter method

[74]  Hartung and Widiger

[75]  Keenan and Shaw

[76]  intrapersonal

[77]  interpersonal

[78]  temperament

[79]  social recognition

[80]  Sanson et al

[81]  McGee, Patridge, Williams and Silva

[82]  Campbell

[83]  Patterson, DeBaryche and Ramsey

[84]  social and cognitive competency

[85]  psychological resources

[86]  Dodge

[87]  Thompson